علل سقوط دولت دیکتاتوری رضاشاه

علل سقوط دولت دیکتاتوری رضاشاه

از همان نخستین روزهایی که رضا شاه، گام در میدان سیاست نهاد و پس از واقعه ی کودتای سوم حوت (اسفند) 1299 خورشیدی که با لقب “سردارسپه” به روی فردای ایران دیده گشود، به این نکته پی برد که تا از “مذهب” نیرو نگیرد و از پشتیبانی مذهب برخوردار نباشد، ممکن نیست به مقاصد خود برسد و بر اریکه ی قدرت، تکیه بزند...

از همان نخستین روزهایی که رضا شاه، گام در میدان سیاست نهاد و پس از واقعه ی کودتای سوم حوت (اسفند) 1299 خورشیدی که با لقب “سردارسپه” به روی فردای ایران دیده گشود، به این نکته پی برد که تا از “مذهب” نیرو نگیرد و از پشتیبانی مذهب برخوردار نباشد، ممکن نیست به مقاصد خود برسد و بر اریکه ی قدرت، تکیه بزند.شکی نیست رضا شاه از “دهائی” خدا داده، نصیبی وافر داشت و چنانکه در خاطرات “کحال زاده” دیده می شود، از همان آغاز فعالیت های سیاسی خود، هدفی بس بزرگی را تعقیب می کرد و نیل به مقام و منصب آنهم در حدّ وزارت جنگ، هرگز او را راضی و قانع نمی ساخت. شاید به همین دلیل بود که از آغاز، در صدد صید رهبران مذهبی و توده های معتقد به مذهب و اجرای مراسم مذهبی برآمد و پا به پای مردم کوچه و بازار، به عزاداری و سوگواری پرداخت تا بتواند مدارج ترقی را در سایه ی پشتیبانی مذهب و جلب حمایت توده های ملت، یکی پس از دیگری طی کند و به اوج عظمت دست یابد.
دام غرور!
اما همین که رضا خان شصت تیر، خود را در مقام شهریاری و صاحب عنوان رسمی “اعلیحضرت قدر قدرت” نگریست و اطمینان یافت که سرها در پیشگاهش خم می شود و جز “بله قربان” و قربان اطاعت می شود” دیگر سخنی از سوی خدمتگزاران به گوشش نمی رسد، یکباره گذشته را به فراموشی سپرد و از نیروی سحرآفرین و معجزه گر مذهب، غافل نشست و پنداشت که دیگر نیازی به تائید و پشتیبانی از هیچ سوئی و از جانب هیچ مقام و قدرتی ندارد و اکنون که بر سریرسلطنت تکیه گرفته است، هیچ قدرتی اگرچه قدرت عظیم مذهب باشد، قادر نیست او را از اوج عزت به پرتگاه مذلت کشاند و اعلیحضرت شهریاری را به ترک ایران و بدرود با یار و دیار و اقامت در یک جزیره ی دور افتاده، آن هم درآنسوی دنیا، ناگزیر گرداند.
دراین میان شاید این فکر را در رضا شاه تقویت کرده بودند و یا خود از نوجوانی و ایام جوانی در این اندیشه بوده که مذهب مانع پیشرفت ملت و مملکت است و ارتجاع مذهبی است که نمی گذارد ایران آباد گردد و ایرانیان همانند مردمی که در ممالک متمدن غربی زندگی می کنند از مزایای زندگی امروزین که مرهون ره آوردهای علم و صنعت و حرکت تدریجی و تکاملی تمدن و تجدد است، برخوردار گردند و کسوت کهنه و مندرس دیروزین را به دور اندازند و با پرندین جامه ی دنیای جدید، پیکر خویش را آراسته گردانند.
فی المثل وقتی دستور می داد در روزهای سوگواری قمه نزنند؛ قفل بندی را به دور اندازند؛ و یا در روزهای عاشورا “تعزیه” گردانی نکنند و به نام مذهب “کارناوال” های “تراژدی”!! و “درام”!! به راه نیاندازند، ناگهان با مقاومت و هیاهوی گروهی از مردم مومن ولی بی اطلاع و در عین حال زود باور و ساده دل، روبرو می شد و تصوّر می کرد این گونه اعمال، به اساس، بنیاد و فلسفه ی وجودی مذهب بستگی دارد و ناگزیر برای ریشه کن ساختن این سلسله از تظاهرات قرون وسطائی و احیاناً وحشیانه، باید مذهب را از ریشه و اساس برافکند و بیخ و بن اسلام را به یکباره خشکانید، تا جامعه ی ایران از این قید و بندهای شرم آور برهد و راه سعادت و عظمت را در پیش گیرد.
غافل از این که رهبران بزرگ مذهب و پیشوایان روشن بین و “آیات عظام” نیز خود با تظاهراتی از این دست، که اگر چه نه حرام، دست کم از اعمال مکروه و ناپسندیده به حساب می آید، موافقتی ندارند ولی به جلوگیری از آنها، از بیم غوغای مردم فریبان، فرمان نمی دهند چرا که به مصلحت نمی بینند.
این طرز تفکر که در نهانخانه ی “ضمیر” رضا شاه خلجان داشت و پیوسته وی را آزار می داد، سرانجام باعث شد که رضا شاه تیشه به دست گیرد و با تیشه ی خود برافراشته، ریشه ی سلطنت خویش را قطع کند، به گمان این که به قطع کردن ریشه ی مذهب، توفیق تواند یافت.
سفر به ترکیه
به دنبال این وقایع، حوادث دیگری رخ داد؛ رضا شاه به ترکیه سفر کرد و چون پیشرفت های آن کشور را دید و مشاهده کرد که مصطفی کمال پاشا (آتاتورک) در مدتی اندک، کشور خویش را به سوی ترقی و تعالی پیش رانده است، در صدد برآمد که بعضی از کارهای او را سرمشق قرار دهد و چون می دید که “آتاتورک” مذهب را از سیاست جدا کرده و در قانون اساسی ترکیه جدید، جایی به مذهب نداده است، او هم بر آن چه ازین پیش، بدان توجه داشت، راسخ تر شد و چون به تهران آمد پس از چندی دستور داد که لباس های مردمان یکسان (لباس متحد الشکل) شود و مردم کلاهی لبه دار بر سر بگذارند که این کلاه، به کلاه پهلوی، موسوم گردید که همانند کلاهی بود که سپاهیان فرانسوی برسر داشتند.
تغییر لباس و کلاه، شورشی در شهر مشهد، به زعامت مذهب و به پا درمیانی شیخی سخنگو به نام “بهلول” به وجود آورد که به کشته شدن عده ای انجامید. پس از آن چادر را هم از سر زنان فرو کشیدند و “کشف حجاب” کردند و اندک اندک دستارها را از سر برخی برداشتند و روضه خوانی و تعزیه خوانی را به کلی ممنوع ساختند و موجباتی فراهم آوردند که رهبران مذهبی از هر گونه فعالیت اجتماعی و مردمی بازماندند، چرا که با تاسیس سازمان ثبت اسناد و املاک و دفاتر اسناد رسمی، امکان مداخله در حل و فصل دعاوی و معاملات ملکی مردم را از آنها سلب کردند و با تشکیل سازمان اوقاف، یکی دیگر از منابع درآمد زای ایشان را، به نظارت دولت در آوردند. این امور و کارهای دیگری از این قبیل، هر گونه رابطه و پیوندی را که میان شاه و رهبران مذهبی وجود داشت از هم گسیخت و این خود لغزشی بود که رضا شاه مرتکب آن شد و بی آنکه خودش در یابد، دشمنانش از همین رهگذر، وی را به سوی پرتگاه سوق دادند.
سازمان های مذهبی
اسلام، به ویژه در سیمای “تشیّع” به سازمانی بس گسترده، استوار و در همان حال سنگری نفوذ ناپذیر برای مبارزه با دشمنان تکیه دارد که در عنوان “حوزه های علمیه” متمرکز شده و از “مدارس علوم دینیه” جلوه گرفته است.
رضا شاه از سازمانی چنین دقیق، وسیع و پیروزی آفرین، بدانسان که شایسته می نمود، آگاه نبود و به آنچه در ظاهر می دید و یا از کارگزاران خود می شنید بسنده می کرد و چون در باره قدرت مذهب گرفتار برداشت های ذهنی خویش بود و به اصالت و نفوذ مذهب در میان مردم اعتقاد نداشت، نمی توانست این نکته را دریابد که سازمان های مذهبی، بی وقفه ولی در پنهان و دور از چشم معاندان، در کار “سربازگیری” فعالیتی مستمر و همیشگی دارند و سربازهای خود را به صورت “آخوندهای روستانشین” به گوشه و کنار کشور گسیل می دارند.
آخوندهای ده نشین، از همان گام نخستین، به هر روستا که مسکن می گزیدند، تبلیغات بر ضد رضا شاه را آغاز می کردند و در نهان و بی آن که توجه ماموران حکومت را به خویشتن جلب کنند، کوشش می کردند که میان مردم، به ویژه روستانشینان، با حکومت و شخص رضا شاه، سدی به وجود آورند که هرگز از میانه برداشته نشود و سازگاری مردم با شاه، دیگر امکان پذیر، نباشد.
نتیجه این شد که در مدتی کوتاه ، رضا شاه، پایگاه ملی و مردمی خود را از دست داد و برای قاطبه ی مردم ایران، به ویژه روستانشینان به صورت “شمر” و “یزید” در آمد و هر گونه راه دوستی و پیوند الفت میان شاه و ملت، مسدود گردید.
رضا شاه سرمست از غرور و خود کامگی، بی خبر از این خطر، وقتی به خود آمد که دو همسایه ی شمالی و جنوبی از دوسوی، به خاک میهن تجاوز کرده بودند و برکناری وی را خواستار می شدند.
آن روز رضا شاه از خواب گران بیست ساله بیدار شد و برای اولین و آخرین بار به این واقعیت رسید که اگر پایگاه مردمی داشت و اگر مردم ایران به پشتیبانی او به پای می خاستند و برضد دشمنان وطن خود شورش و هیاهو می کردند و خواستار بقای سلطنت وی می گردیدند، هرگز اشغال کنندگان ایران، نمی توانستند شاه را به جلای وطن ناچار گردانند.
ولی دیگر این بیداری نابهنگام سود بخش و عقده گشا نبود.
(2)
رضا شاه و افکار عمومی
مردم که می دیدند در تمام کارهای اجتماعی همانند انجمن بلدیه (شهرداری) و حتی انجمن های خیریه، در شهرستانها فرماندارها با نظارت فرماندهان نظامی و در پایتخت، مسوولان دولتی راساً تصمیم می گیرند و به مردم اعتنائی ندارند، از مشارکت دراین گونه کارها به تدریج دلسرد و دلزده شدند و همه را به رضا شاه و دستیارانش وا گذاردند.
دراین میان باریک بینان نکته سنج هم، مهر خموشی بر لب زده بودند؛ زیرا از یکسو بر جان خود بیمناک بودند و از سوی دیگر می گفتند اگر قرار باشد که مجلس قانونگذاری به دست معدودی هوچی و یا سیاستمدار حرفه ای و یا دغلکاران مردم فریب اداره شود که جز باج گیری و جاه طلبی محرکی برای خدمتگزاری ندارند، همان بهتر که “دموکراسی رضا شاه” به صورت دموکراسی هدایت شده (دموکراسی دیریژه) امور مملکت را به دست گیرد و مردم را از هیاهوی عوامفریبان خودخواه و بعضاً سودجو، آسوده گرداند و اجازه ندهد که کشور بار دیگر گرفتار “هرج و مرج” گردد.
اما بدبختانه رضا شاه و یارانش بدین حدّ قانع نبودند و پس از چندی شاه به تصاحب املاک مردم پرداخت و برنامه سازان اقتصادیش، به سوی کسب و کار مردم “خیز” برداشتند و سرمایه گذاری در معاملات داخلی را هم در قلمرو فعالیت های دولت درآوردند و بدین منظور کمدی “شرکت های سهامی” را در دست اجرا گذاردند و خرید و فروش روزانه مردم را نیز، خود به دست گرفتند.
“داور” سازنده ی “دادگستری نوین” که از عوامل موثر انقراض سلطنت قاجاریه و تاسیس سلسله ی سلطنتی پهلوی بود، پس از یکی دو بار شرکت در کابینه ی آن روزگاران، در مقام وزیر فوائد عامه و وزیر عدلیه، به مقام وزارت مالیه رسید. وی شخصیتی مورد علاقه و اعتماد رضا شاه، به شمار می رفت.
داور تصمیم گرفت به تقلید از چند کشور اروپایی که با دیکتاتوری نظامی اداره می شدند، اقتصاد مملکت را هم به دست دولت بسپارد و نه تنها واردات و صادرات را در انحصار دولت در آورد بلکه در خرید و فروش انواع نیازمندیهای همگانی هم عناصر وابسته به دولت را مداخله دهد و در واقع بازار مصرف داخلی را به صورت یک موسسه دولتی در اختیار بگیرد.
بدین منظور به تاسیس شرکت هائی پرداخت که تعداد آنها به تدریج از بیست شرکت هم تجاوز کرد. شرکت هائی از قبیل شرکت قماش، شرکت قند و شکر، شرکت فرش، شرکت برنج و چند شرکت دیگر از آن جمله بود که پیش از آن، معمولاً کالاهای قلمرو داد و ستد این شرکت ها توسط افراد جامعه و با سرمایه های خصوصی انجام می گرفت و زندگی تاجران و پیشه وران و مغازه داران و گروهی انبوه از مردم ایران، از این رهگذر تامین می گردید.
کوتاه شدن دست بازرگانان محلی حتی از خرید و فروش “ارزاق عمومی”، چنان جامعه را- البته به تحریک اجانب- از حکومت “رضاشاهی” رنجیده و نفرت زده گردانید که مهمترین اثر آن در روز سوم شهریور ماه 1320 هویدا گردید.
در سپیده دم آن روز، رضا شاه و دودمانش در کاخ های سلطنتی آسوده غنوده بودند و نقش مردم در اداره امور کشور را همچنان به هیچ می گرفتند که به ناگهان زنگ تلفن نخست وزیر (علی منصور= منصورالملک)، قزاق سابق هنگ سواد کوه و فرمانده پیشین آتریاد همدان را که در جامه ی پادشاهی به خواب راحت فرو رفته بود، بهت زده از بستر بیرون کشید و کمتر از یک ماه بعد به جزیره موریس رهسپار گردانید.
(3)
جواهرات و اندوخته های خوانین
از وقایع افسانه ساز که از دیرباز، در جامعه ی ایران (پیش از سلطنت پهلوی) به خصوص در میان گروه های بی خبر، زودباور و ساده اندیش مردم زمانه، همواره مطرح بود و دهان به دهان نقل می شد، قصه ی جواهرات خوانین بود.
واقعیت اینست که سردار سپه و بعد رضا شاه پهلوی بسیاری از جواهرات و اشیاء عتیقه و نفیس بعضی از خوانین و سران عشایر را شخصاً و به عنف و ستم تصاحب کرده بودند که انکار آن حتی برای متعصب ترین طرفدارانش نیز، امکان پذیر نیست.
وقتی سردار سپه پس از کودتا، به عنوان فرمانده کل قوا و پس از چندی وزیر جنگ، فعالیت خود را که از دیرباز آغاز کرده بود، گسترش داد و بر بودجه وزارت جنگ چنگ انداخت، آزاد مردان و ترقی خواهان ایران دوست، سکوت کردند و خاموش ماندند؛ چه آنکه به خود دلداری می دادند که سردار سپه با هرج و مرج و بی نظمی و پریشانی به نبرد برخاسته و می کوشد تا ناامنی را از این سرزمین براندازد و چون برای به ثمر رساندن چنین برنامه ای نیاز به تشکیل قشونی منظم و آراسته دارد و به وجود آوردن چنین قشونی متحد و منضبط نیاز به صرف هزینه های هنگفت دارد، پس سردار سپه محق است که بودجه وزارت جنگ را، به دور از قوانین “حسابداری و حسابرسی” شخصاً در اختیار بگیرد و هر گونه که خود صلاح تشخیص می دهد و شایسته می داند، به مصرف برساند.
به ویژه که در کوتاه مدت سردار سپه، به ایجاد نظمی نسبی و امنیتی موقتی نائل آمده بود و درست در جهت مخالف مدعیان پیشین ایران مداری که بسیار گفتار و اندک کردار بودند، او کم می گفت و بسیار می کرد و در مدتی قلیل گام های بلندی برداشت که نشانه ای از پیشرفت های هر چه بیشتر آینده را نمودار می ساخت.
این وضع و این گونه برداشت و داوری همچنان ادامه داشت تا سردار سپه به مقام ریاست وزراء رسید و سرلشگر عبدالله امیر طهماسب را با عنوان فرماندهی لشگرآذربایجان (امیر لشگر شمال شرق) و والی (استاندار) آذربایجان، به آن دیار مامور کرد.
در آن هنگام از میان خوانین و روسای عشایر در آن منطقه، اقبال السلطنه ماکوئی از همگنان خویش نامبردارتر و مقتدرتر می نمود و چون دژی استوار و سوارانی چابک و تیرانداز در اختیار داشت، دولت های وقت، جرات نمی کردند به سویش بروند و مالیات های عقب افتاده ی دولت را در خواست کنند.
همین که خزانه ای اقبال السلطنه ماکوئی، با آن همه سکه های زرین و سیمین و سنگهای بی بدیل و گردن بندهای زمردین و یاقوت ها و مرواریدهای قیمتی و آن همه اشیاء گرانبها و جواهرات بی همانند، به تهران منتقل گردید، با حسن استقبال ترقی خواهان روبرو شد و مرگ سردار ماکو، توفیقی در جهت بسط امنیت کشور به حساب آمد.
چرا که آنها می پنداشتند رئیس الوزراء (= نخست وزیر= سردار سپه) آن همه گنجینه های باد آورده را با عنوان “بیت المال” به خزانه ی دولت تحویل خواهد داد و به کمک این گنج شایگان و این بودجه هنگفت به اجرای قسمت دیگری از برنامه های خود نائل تواند شد که با هدف نوسازی ایران و تهیه ی وسایل رفاه برای ایرانیان، از رهگذر بسط امنیت و اشاعه ی تمدن غرب و بهره وری از فرهنگ دنیای بیدار و به پا خاسته ی اروپا، ترسیم شده است.
اما همین که خواندند و شنیدند که سردار سپه (رئیس الوزراء) سرداری که او را “پدر وطن” می خواندند و مردی که او را “نجات بخش” ایران کهن از عقب ماندگی های قرون و اعصار می دانستند و به قدرت رهبری و شور ایران دوستی او امید بسته بودند، اموال “خان ماکو” را که دهها سال مالیات به صندوق دولت بدهکار بوده است، به خویشتن اختصاص داده و در شمار اموال شخصی خود، به حساب آورده است، یکباره سرد و حرمان زده، بر جای بنشستند. جوانان ترقی خواه و وطن پرستی که در کنار سردار سپه، برای به ثمر رساندن نیّاتش تلاش می کردند، اندک اندک، از پیرامونش پراکنده شدند و هر یک به گوشه ای پناه گرفتند و گروهی از آنان نیز آزرده دل و خسته جان راه دیار فرنگ را در سپردند و از یار و دیار خود چشم پوشیدند و از آن پس بود که به پنهانی و نجوا گونه “زراندوزی” و “ثروت دوستی” سردار سپه میان مردم شایع گردید.
مردم ایران، به دو دسته از پیشوایان خود ایمان و اخلاص، در حد فداکاری و از جان گذشتگی دارند که در میان هیچ یک از ملل عالم، نه همانند این پیشوایان دیده می شود و نه از این حیث، هیچ یک از ملت های جهان با ملت ایران قابل مقایسه اند:
دسته ی نخست پیشوایان مذهبی مانند حضرت رسول اکرم (ص)، حضرت علی(ع)، حضرت حسین(ع) و حضرت ابوالفضل ، و دیگر سران و بزرگان دین هستند و دسته ی دوم را شخصیت های تاریخی و ملی مانند یعقوب رویگری، میرزا تقی خان امیرکبیر، ستارخان، سید جمال الدین اسد آبادی، آیات عظام طباطبائی، بهبهانی، شیخ فضل الله نوری،سید حسن مدرّس و باقرخان، میرزا کوچک خان جنگلی، شیخ محمد خیابانی، کلنل محمد تقی خان پسیان، یپرم خان، حیدر عمواوغلی، و … تشکیل می دهند.
وقتی در زندگی این هر دو گروه، به جستجو و پژوهش برخیزیم و تمام اسناد تاریخی را زیرورو کنیم، کوچکترین نشانه ای از مال دوستی و زراندوزی پیدا نخواهیم کرد؛ مگر آن که آنها با بی اعتنایی به ثروت و مکنت نگریسته و آنچه داشته اند به دیگران بخشیده اند و گاه نیز تمام دارائی خود را ایثار کرده اند.
در میان ملتی که این چنین نمونه هائی دارد و بدینسان به ملکات اخلاقی پیشوایان خویش علاقه ای شدید تا حدّ عشقی شورانگیز ابراز می دارد، دل بستن به سیم و زر و در اندیشه ی جمع ثروت بودن اگر نشانه ی بی خردی نباشد، بدون تردید نشانه ی کوته بینی و به هیچ وجه شایسته رهبر یک مملکت نیست.
کناره گیری رجال کارآزموده و نیکنام از امور مملکتی
در آن روزگار که نقش آفرین “قدر” رضا خان سواد کوهی، قزاق جوان را، برای فردای ایران، در دامان “قضا” پرورش می داد، در افق سیاست این مملکت بلاخیز که مردمش از کشته شدن نادرشاه تا بدان ایام، هرگز روی آرامش ندیده و دمی شادمانه و به آسایش نزیسته بودند، چند ستاره کورسو میزد که مجموع آنها به “پنجاه” نمی رسید.
از این گروه سیاست پیشه که همه داعیه ی زمامداری و ایران مداری را در سر می پروراندند، برخی “ذوحیاتین” بودند؛ بدین معنی که هم در مقام “وزیر” در کابینه ها شرکت می کردند و هم به عنوان “وکیل” بر کرسی های “پارلمان” تکیه می زدند و بعضی از آنها هر کاری غیر از وزارت را “دون شان” خود می شمردند و تنها شغل وزارت را می پذیرفتند و به کمتر از آن، قانع نبودند.
اما در مجموع و از نظر چگونگی مسوولیت هایی که به عهده می گرفتند، سیاستمداران آن دوره را می توان در چهار گروه دسته بندی کرد و سپس دسته ای به عنوان “گروه پنجم” بر آنان افزود:
دسته اول: سیاستمداران و رجال نام آوری بودند که بارها در مسند ریاست دولت، مصدر کار شده و یا چندین بار و به تکرار به وزارت رسیده بودند و در بیشتر کابینه ها شرکت داشتند.
دسته ی دوم: از سیاستمدارانی تشکیل می شد که معرکه گردان پارلمان بوده اند و اگرچه بعضی از آنها مقام وزارت هم داشته اند ولیکن اغلب به عنوان متولی در مجالس قانونگزاری صاحب قدرت می شده اند.
دسته ی سوم: عبارت بودند از علمای اعلام، آیات عظام و حجج اسلام.
دسته ی چهارم: شاعران و نویسندگان و روزنامه نویسانی بودند که در تاریخ بیست ساله ی اخیر ایران از 1299 تا 1320 خورشیدی نامشان به میان آمده و هر یک ایفاگر نقشی بوده اند که به اثبات یا نفی در تاریخ ثبت شده است.
دسته ی پنجم: که باید بر این تقسیم بندی افزوده شود، شامل همکاران نظامی سردار سپه می گردد که در دیویزیون قزاق و در لشگرکشی ها و سرانجام در آتریاد همدان با وی همکاری داشته اند.
وقتی میر پنج رضاخان نخست با عنوان سردار سپه و مقام وزارت جنگ و ریاست وزراء در آسمان سیاست ایران به جلوه گری درآمد و سپس بر اریکه ی سلطنت تکیه زد، علاوه بر نظامیان که همیشه در تمام مراحل پشتیبان وکارگزار وی بودند، از خیل سیاستمداران آن روزگاران، به تقریب همه ی آنها، به رویش آغوش گشودند و تا آنجا که می توانستند و با هر چه که در حد توانائی خود می دیدند، به وی کمک کردند تا بتواند زمام کشور را به دست گیرد و اگر خدا بخواهد این مملکت فلک زده را از این همه خفت و خواری و فلاکت و بدبختی برهاند و اگر ممکن آید آن را به اوج ترقی وعزت برساند.
و هنوز بسی بر نیامده بود که رجال سیاسی ایران از هر گروه و جماعتی که بودند، به غیر از رهبران مذهبی به سه دسته تقسیم شدند:
دسته اول: که در سالهای نخستین حکومت رضا شاه و پیش از آن، در خدمتش بودند، همچنان در کنار وی استوار باقی ماندند و سپس در مدت های پس و پیش، بعضی از آنها جان سپردند؛ جمعی کشته شدند و برخی اندک اندک از او کناره گرفتند؛ تنی چند مغضوب و سپس مقتول شدند؛ گروهی جلای وطن کردند و جزعده ی کمی از آنها تا پایان بر جای نماندند. دراین رده میتوان از: مدرس، محمدعلی فروغی، داور، تیمورتاش، فیروز میرزا فیروز، جعفر قلی خان اسعد، تقی زاده، و … .
دسته دوم: رجال خوشنام، وطن دوست، خدمتگزار، پاکدامن و ملی بودند که از نیمه ی راه، به سوی خانه های خود بازگشتند و گوشه نشینی و انزوا اختیار کردند و از پذیرفتن هر شغل و مقامی در هر حد و پایه ای که بود، سرباز زدند.
در میان این دسته بلند آوازه تراز همگنان، مشیرالدوله، موتمن الملک، مصدق السلطنه، مستشارالدوله صادق، ممتازالدوله و … بودند.
دسته ی سوم: از کسانی تشکیل می شد که خود از عوامل موثر و کارسازی بودند که برای برچیدن بساط سلطنت قاجاریه تلاش می کردند و برای سپردن امور مملکت و ملت، به کف با کفایت سردار سپه قرار و آرام نداشتند و شتابزده شب و روز در سعی و تلاش بودند و به اصطلاح “آتش بیار معرکه” شمرده می شدند، بدین امید که سردار سپه زمامدار شود و سکان کشتی وطن را در دریای طوفان زده و پر آشوب حوادث به دست گیرد و آنها هم بر کرسی های وزارت تکیه بزنند و ضمن همکاری با رضا شاه و با استفاده از قدرت و لیاقت او، تا آنجا که می توانند به وطن خدمت کنند و ایران فرسوده و متلاشی شده و پریشان دوره قاجار را از سیطره خرافات و ارتجاع دیرینه برهانند و با کشورهای پیشرفته جهان و به خصوص اروپا همسر و همگام گردانند. دراین گروه نامدارترین آنها دبیر اعظم (فرج الله بهرامی)- محمدعلی فروغی (ذکاء الملک)- علی اکبر داور- عبدالحسین تیمورتاش (سردار معظم خراسانی) و … از این رده شمرده می شوند.
در ذهن رضا شاه که مردی دقیق و حسابگر بود و با نظم و ترتیب و انضباط نظامی پرورش یافته بود، رجال مملکت در چهار گروه دسته بندی می شدند:
گروه اول:رجال قدیمی مملکت بودند که هر یک از آنها یکی از این القاب: الدوله، السلطنه، الملک، الممالک را یدک می کشید و در میدان سیاست در پناه لقبی که داشت فعالیت می کرد.
رضا خان در همان ایامی که با نام رضا خان شصت تیر و یا در مقام یک افسر قزاق در جنگ های داخلی و شورش های عشیره ای و بلوای ایلی شرکت می کرد با برخی از این رجال سر و کار پیدا کرده و آنها را در راه رهایی ایران از مشکلاتی که بدانها گرفتار آمده بود، محک زده و عیار آنها را سنجیده بود.
گروه دوم: سیاستمدارانی بودند که در جامعه ریشه، و در جهان کم و بیش شهرت داشتند و بیگانگان و به ویژه همسایگان ایران آنها را خوب می شناختند.
این گروه مردانی جوان، هوشمند، تحصیل کرده، اروپا دیده، پرکار، مدیر، نوجو، لایق و کارآمد بودند و می توانستند دستیاران و مددکارانی پیروزی آفرین برای رهبر مملکت باشند و نواقص وی را مرتفع سازند و کمبودهایش را جبران کنند.
گروه سوم: نظامیان بودند که در ایجاد امنیت و فرونشاندن طغیانها و آشوب ها و از میان برداشتن سرکشان و یاغیان و گردنه زنان و راه بندان از سرزمین ایران، قدرتمند و پیروزی آفرین محسوب می شدند و اهرم قدرت و نقطه ی اتکای سردار سپه به حساب می آمدند.
گروه چهارم: بعضی از رهبران مذهبی و اعیان و اشراف بودند که هیچ یک از آنها اهل جنبش و فعالیت های بی وقفه و تلاشهای خستگی ناپذیر ومیدان داری های آمیخته به غوغا و هیاهو نبودند و از همهمه و جنجال می گریختند.
“رضاخان” همین که” رضا شاه” شد با گروه اول مدارا و مماشات کرد؛ برخی را که سودای خدمت داشتند به کارهای مملکتی گماشت؛ بعضی را که میل به “جنت مکانی” داشتند، به حال خودشان وا گذاشت. از آنها نهراسید؛ به جلال و جبروت دروغین آنها اعتنا نکرد و خیلی زود دریافت که اینان گروهی پهلوانان پنبه ای هستند که جز همین هیمنه ی پوشالی چیزی در چنته ندارند و با چنین برداشتی بود که هر وقت خواستند بانگی برآورند و “نقی” بزنند با یک “تشر” آنها را بر جایشان میخکوب کرد، و چون از کار کناره گرفتند و به انزوا و گوشه نشینی پناه جستند، ایشان را به حال خودشان رها کرد و تنها دستور داد که از دور مراقب کارهایشان باشند تا مبادا فیلشان یاد هندوستان کند و اگر احیاناً از آن میانه فیلی برمی خاست که به یاد هندوستان “خرناسه” بر آورد، فیلبان رضا شاهی بی درنگ “کجک” را بر سرش فرود می آورد و فیل از بند جسته را، آرام و خاموش می ساخت.
رفتار رضا شاه با گروه دوم این چنین نبود؛ بر خلاف گروه اول رضا خان از همان ابتداء به اهمیت وجودی و تاثیر هوش و درایت و کارایی و ابتکار و قدرت سازماندهی این گروه دیده دوخت و درصدد برآمد که آنها را به کار گیرد و از هوش و استعداد آنها برخوردار شود و به دست آنها پا بر پله های نردبان ترقی بگذارد و چون به مقصد رسید، برای نیل به مقصود نهائی آنان را همچنان در کنار خود حفظ کند و به کمک آنها کارهای دشوار مملکتی را به سامان برساند و ایران کهن را به همت فرزندان شایسته اش به “ایران نوین”مبدل گرداند.
در باره ی نظامیان که گروه سوم را تشکیل می دادند می توان گفت که سردار سپه از همان آغاز فعالیت های سیاسی خویش به چشم همقطارانی عزیز و ارجمند به آنان می نگریست و آنها را “اهرم قدرت” خود می دانست و به درستی دریافته بود که بسط امنیت در سراسر کشور و به خصوص سرکوبی عشایر یاغی و سرکشان اقطار مملکت به همت، فداکاری، درایت و از خود گذشتگی آنان باز بستگی دارد.
به همین دلیل با آنها همواره دوستانه و برادرانه و با جوانترینشان پدرانه رفتار می کرد.
گروه چهارم اعیان و اشراف زمان مانند سعد الدوله، نظام السلطنه ما فی، فرمانفرما و … رهبران مذهبی در تهران حاج امام جمعه خوئی، میرسید محمد بهبهانی، آقا سید محمد امامی امام جمعه تهران و … و در قم حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی و حاج آقا حسین اصفهانی و … بودند که با همه آنها به احترام رفتار می کرد. اگر حاجتی داشتند برآورده می ساخت، اگر توصیه ای می کردند می پذیرفت و نسبت به نزدیکان و دستیاران ایشان روشی مهرآمیز داشت و می خواست که آنها محترم و آسوده خاطر زندگی کنند؛ ولیکن گفتنی است که آنها مطلقاً با رضا شاه به خصوص در ده ساله ی دوم قدرتش رفت و آمد و داد و ستد سیاسی و اجتماعی نداشتند و از وی کناره می گرفتند و اگر کارد به استخوانشان و یا جان به لبشان می رسید هر گونه رنج و بدبختی و ناکامی و حرمان را بر دست دراز کردن به سوی رضا شاه ترجیح می دادند و هر گونه محرومیتی را تحمل می کردند که سرو کارشان با دستگاه رضا شاهی نیفتد.
با این همه رضا شاه مواظب بود که نفوذ اینان، در این گروه مردم بی خبر و ساده اندیش افزایش نیابد و بر وجاهتشان افزوده نشود و از همین روی بود که اگر از آن میان، یکی به پای می خاست و به بهان های از نوع (اجرای قانون نظام وظیفه عمومی) دم از مخالفت می زد (مانند حاج آقا نورالله اصفهانی) و یا بی نظمی در امنیت عمومی را به دستاویز تعویض کلاه موجب می گردید (مانند واقعه ی بهلول درمشهد و حادثه ی مسجد گوهرشاد) به هیچ روی گذشت و اغماض و سهل انگاری را، روا نمی شمرد وهر فتنه و آشوبی را بدون عفو و بخشایش با آتش و خون، درهم می کوفت و به طور کلی تا کسی از هر دسته و گروهی که بود مانع اجرای برنامه های رضا شاه نمی شد و سدّ راهش نمی گردید، رضا شاه هم، کاری به کارش نداشت و او را در قلمرو کار و زندگیش آسوده و آزاد می گذاشت ولیکن حتی یک لحظه هم از احوال، افکار و اعمال سردمداران و نام آوران، غافل نمی نشست و سیاست بافان پیشین، اگر چه گوشه گرفته و منزوی شده بودند، باز هم تحت مراقبت دیدگان بیدار رضا شاه قرارداشتند و جرات ابراز وجود نداشتند.
با این همه بر اثر خود خواهی یا سود جوئی و آزاری که از جاه طلبی های سرکوب شده، بدیشان تحمل شده بود، از سرزنش و ملامت کردن رضا شاه آن هم در پنهان، کوتاهی نمی کردند و در خفا، از خودستائی و یقه درانی در “ماتم مادر وطن” فارغ نمی نشستند و همچون “دون کیشوت” پیوسته با هیولای دیکتاتوری در عالم خیال مبارزه می کردند.
(5)
بی وفائی با وفاداران
رضا خان که دیگر به دام غرور گرفتار آمده بود، همین که بر دشواری ها فایق آمد و به کمک و یاری یاران و همپائی همگامان، راه طولانی پیروزی را در نوردید و به “مقصودی” که داشت نائل آمد، بی آن که به “مقصد” بنگرد و راه آغاز شده را به پایان برساند، با یاران وفادار خویش، بی وفائی پیشه کرد و هر یک را به بهانه ای از میان برداشت که در میان این عده نام امیر لشگر عبدالله خان امیر طهماسبی نصرت الدوله، سردار معظم خراسانی و سردار اسعد بختیاری، اسدی، مدرس، چند تن دیگر دیده می شود:
مدرس شخصیت والای مذهبی که به مقام اجتهاد رسیده و سالیانی چند، به تدریس معارف اسلامی در اصفهان اشتغال یافته بود، در اوج شهرت و محبوبیت، وارد میدان سیاست گردید و در راه بهبود اوضاع و احوال سیاسی روز وقایعی که در ایران روی می داد و مردم را اغلب گرفتار بلا و مصیبت می کرد، نقشی اساسی به عهده داشت و چندان احساس مسوولیت می کرد که وظیفه ی دینی، میهنی، اخلاقی و مردمی خود می دانست که به خاطر نجات هموطنانش از این همه خواری و مذلت، فعالیت کند و از پای ننشیند تا به خواست خدای تعالی، به اعتلای مملکت و ایجاد وسایل رفاه، آسایش، سربلندی و افتخار برای ملت، نایل آید.
سردار سپه در آن روزگارانی که به عنوان میر پنج رضاخان، در مقام یک افسر قزاق خدمت می کرد، روزی به دیدار مدرس رفته و برای نجات کشور از نفوذ بیگانگان با وی سخن گفته بود ولیکن نتوانسته بود نظر مساعد این روحانی بزرگ و سیاستمدار زیرک را به خود جلب کند.
وقتی نغمه ی “جمهوریخواهی” از سوی یاران و کارگزاران سردار سپه در کرنای معرکه ی سیاست دمیده شد، مدرس احساس خطر کرد و دریافت که اگر این نغمه را در گلوی آوازه خوان آن، خفه نکند، فاتحه عدالت و آزادی و حکومت مذهبی، خوانده خواهد شد و دیگر اثری از مشروطیت ایران، بر جای نخواهد ماند و با چنین برداشتی بود که مدرس لوای مخالفت با جمهوریخواهی نوجویان ساده اندیش و بی تجربه را برافراشت و به تنهائی توانست سردار سپه و یارانش را با آن “یال و کوپال” و با آن همه “توپ و تشر” شکست دهد و آنان را بر سر جای خود بنشاند.
(6)
حکومت پلیسی واثرات آن
رضا خان میر پنج که از نوجوانی در محیط قزاقخانه پرورش یافته و در کسوت یک قزاق جوان به اطاعت از فرماندهان و در مفهومی گسترده تر، از “بزرگتران” خویگر شده بود، به این اعتقاد قطعی رسیده بود که باید به زیردستان و کهتران فرمان داد و از فرماندهان و بزرگان فرمان پذیرفت.
بدین ترتیب “فرمان دادن” به همکاران و توقع اطاعت محض داشتن از آنان برای وی “ملکه” شده بود و تا وقتی در قزاقخانه خدمت می کرد و مقامات و درجات نظامی را یکی پس از دیگری پس پشت می نهاد و در شاهراه ترقی پیشتاز بود؛ جز این باوری نداشت که:
“اطاعت می شود قربان”رمز زندگی نظامی و در همان حال کلید درهای بسته برای نظامیان است.
شاید با چنین برداشتی بود که چون قدم در محیط سیاست گذارد و به ناگاه به جای عنوان “میرپنج” به لقب پر طمطراق “سردار سپه” ملقب شد، همین عقیده را با خود به همراه آورد و سرلوحه ی برنامه هائی قرار داد که برای رسیدن به مقام “فرماندهی کل قوا” در ذهن خویش ترسیم کرده بود. به همین دلیل در همان هنگام که به تشکیل “قشون متحد الشکل” تصمیم گرفت، به فکر “نظمیه” هم افتاد و بر آن شد دستگاهی به وجود آورد که به تمام معنی و در همه ی جوانب “امنیت” را برای شخص خودش و برای اجرای برنامه های آینده اش تامین و تضمین کند.
سیستم ترور و وحشتی که رضا شاه به دستیاری آیرم و مختاری با دزدی و اخاذی و تصاحب اموال مردم ایجاد کرده بود؛ چه رضا شاه از آن آگاه می بود،( چنانکه مخالفانش می گویند) و چه بی اطلاع وی صورت می گرفت،( چنانکه خودش مدعی آن بود)، تمام توان و نیروی سازندگی را از مردم ایران سلب کرد و رضا شاه که خود به حق عاشق ایران، نوسازی وعظمت ایران بود، چون مقدمات نوسازی ایران را فراهم آورد و برآن شد که برنامه های جلیل و فاخر خود را در دست اجرا بگذارد، کسی را نیافت و زمانی از نتایج حکومت وحشت آفرین پلیسی آیرم و مختاری، به درستی آگاه گردید که در جزیره “موریس” ایام تبعید خود را می گذراند.
(7)
املاک اختصاصی!
گویا از نخستین روزی که رضا خان افسر قزاقخانه، به سوی قدرت گام برداشت، در این اندیشه بود که مانند خوانین محلی و مالکان نامدار و فئودال های زمین خوار، دارای املاک شخصی گردد و ضمن ایران مداری، به دهداری نیز اشتغال ورزد و در بزرگ مالکی هم، به اشتهار برسد!
دراین میان گفتنی است که گروهی از افسران ارتش ایران که مامور اداره املاک اختصاصی شاه شده بودند، از یکسو اندک اندک رموز سپاهیگری را به فراموشی سپردند و از سوی دیگر بعضی از آنها چندان آلوده شدند که پس از رضا شاه دیگر نتوانستند مورد اعتماد جامعه واقع شوند.
اگر رضا شاه می خواست برای اداره امور املاک اختصاصی خود “کادری” تهیه کند و آنها را به استخدام در آورد، پیداست که می بایست بدین منظور پذیرای هزینه ای گردد که هرگز با روش او سازگاری نداشت.
روسای املاک از ارتش حقوق می گرفتند و در املاک شاه خدمت می کردند و این نیز نشانگر مال دوستی، کوته بینی و تنگ نظری رضا شاه بود که هر چه بود در شان و شایسته ی یک پادشاه نبود!
(8)
قانون در برابر رضا شاه
رضاخان، قزاق سواد کوهی، چه در آن زمان که سرباز ساده ای بیش نبود و چه در آن هنگام که رضا خان میر پنج،سردار سپه و سرانجام رضا شاه پهلوی عنوان گرفت؛ تنها به یک قانون باور داشت و تنها یک قانون را می شناخت و فقط یک عنصر را کاربروعقده گشا و مفتاح رمز و راز می دانست که نامش” قدرت” بود.
سردار سپه با تکیه به متکائی این چنین که از رهگذر بنیانگذاری “قشون متحد الشکل” برای او فراهم آمده بود؛ گام به میدان سیاست نهاد و چون جز به عنصر قدرت، به دیگر عناصر و عوامل اعتقادی نداشت، همین “عصا” را به دست گرفت و برای نیل به آرزوئی که در سر می پرورانید، همان حربه را بر سر هر کس که سدّ راهش می شد، فرومی کوفت و به فریاد هائی که به دنبال این قدرت نمائی از زن و مرد بر می خاست، اعتنائی نمی کرد.
سردار سپه، به دستیاری دوره پنجم مجلس شورای ملی “شاه” شد و در دوره ششم که اولین انتخابات مجلس در دوران سلطنت وی بود، شخصیت های مخالف، همچون مدرس، بهار، مصدق السلطنة و یکی دو شخصیت سیاسی دیگر از این دست رابه مجلس ، راه داد ولی آنها را در اقلیت مطلق باقی گذارد، به طوری که جرات نکنند در جهت مخالف مقاصد شاه گامی بردارند و یا کلامی به زبان آورند و از دوره هفتم به بعد، حتی یک نفر از شخصیت های مخالف به عنوان نماینده مجلس شورای ملی، به خانه ی ملت وارد نشد و هر که در آنجا بود نماینده ی شاه بود نه نماینده ملت!!
با این همه در تمام دوران سلطنت رضا شاه، مجلس شورای ملی وجود و فعالیت داشت، تا خارجیان قبول کنند که رضا شاه با کمک قانون و با احترام به آزادی ، در ایران سلطنت می کند و تنها “قوه مقننه” این چنین نبود که “اتیکتی” و “کاریکاتوری” بیش نباشد و در حد “ویترین” سازی مقبول افتد، دستگاههای دولتی، وزیران کابینه و در مجموع “قوه مجریه” نیز هیچ گونه قدرتی نداشتند و قادر به اظهار نظر و ابراز عقیده نبودند.
رضا شاه مجلس شورای ملی داشت، لیکن مجلس شورای ملی رضا شاهی، جلوه گاه قدرت قوه مقننه نبود؛ تنها نمایشگاهی بود، برای بیگانگان و کشورهای خارجی که به آن بنگرند و خبر مصوبه هایش را بشنوند وجودش راحمل بر وجود حکومت قانون، در ایران رضا شاهی کنند.
در زمان سلطنت رضا شاه در ایران هم هیات حاکمه وجود داشت لیکن همه ی عناصر آن محکوم حکم شاه بودند و عاملی برای اجرای قوانین، جدا از رضای شاه، تلقی نمی شدند. زیرا قوه مجریه برای آن به وجود آمده بود که “منویات مبارک ملوکانه” را به اجرا بگذارد و از حقوق شاهنشاه نگهبانی کند و اگر کسی پیدا شد که بگوید”بالای چشم شاه ابروست” او را به بالای دار بفرستد و اگر کشاورزی متهم گردید که “صد دینار” از اموال شاه را تلف کرده است، زندگی او را به آتش کشاند و دمار از جانش بر آورد تا اموال شاه از هر گونه تجاوز و دستبردی مصون و در امان بماند.
وقتی وضع این دو قوه ” مقننه و مجریه” این چنین باشد، دیگر سخن گفتن از وضع “قوه قضائیه” ضرور نخواهد بود؛ چرا که خود پیداست در کشوری که همه محکوم حکم شاه هستند، استقلال قضات معنی نمی دهد و حق و عدالت، در قوه قضائیه به جلوه گری در نمی آید. حق آنست که شاه بگوید و عدالت همانست که شاه، مرزهای آنرا از پیش مشخص فرموده است.
رضا شاه خیال می کرد آنچه می کند، مورد رضایت و خرسندی مردم است و توقع داشت که مردم حق شناس ایران، پیوسته سر در قدمش داشته باشند و همواره شگر گزار نعمت هائی باشند که او برای ایشان فراهم آورده و در دسترس همگان قرار داده است.
دریغا که او نمی دانست “مردم” و “حکومت” در برابر هم مانند دو دشمن کینه توز قرار گرفته اند و چنان از یکدیگر دور و جدا افتاده اند که هرگز ممکن نیست باردگر، آن هم در روزگارسلطنت رضاشاهی، در کنار هم قرار بگیرند و همین جدایی بود که سبب شد در سوم شهریور ماه 1320 خورشیدی “مردم” فروپاشی “حکومت” را با حسن قبول پذیره گشتند و به انتظار حکومت که توقع داشت مردم به پای خیزند و از درهم شکستن ارکان حکومت جلوگیری کنند، پاسخ ندادند.

مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  •