خودکشی به خاطر مقداری ارز

خودکشی به خاطر مقداری ارز

... به خانه می رود و با فرزندان خود رو بوسی می کند. به زنش می گوید من امشب کار زیادی دارم، کسی به اتاق من نیاید. بعد داخل اتاق شده در را می بندد و مقداری از تریاک را حل کرده می خورد. فردا صبح می بینند داور از بین رفته است.

جوان و تاریخ- تاریخ شفاهی

خودکشی به خاطر مقداری ارز

 

داور از رجال مهم و تاثیرگذار دوره پهلوی اول بوده است. او همچنان که در روی کار آمدن رضاشاه، به همراه دوستان خود تاثیرگذار بود، در فرایند نوسازی مورد پسند رضاشاه نقشی اساسی ایفا کرد. او در کنار نصرت الدوله و تیمورتاش مثلث قدرتی را تشکیل می دادند که در مقابل رجال و روشنفکران دیگر همراه رضاشاه، بسیار قدرتمندتر بود. اما همین مثلث به تدریج از میان رفت. رضاشاه ابتدا به سراغ نصرت الدوله رفت و او را به دلیل خیانت کشت. سپس به تیمورتاش مظنون شد و او را از میان برداشت. زمانی که داور احساس کرد که نوبت او شده است، پیش دستی کرد و قبل از آنکه رضاشاه کار او را تمام کند، خودکشی کرد! تقی زاده ماجرایی را که به مرگ علی اکبر داور ختم شد، اینگونه روایت می کند:

 

«خلاصه قضیه این بود که رضاشاه دادن ارز را سخت قدغن کرده بود و می گفت رقم آن ولو اینکه خیلی کم و جزئی باشد باید به اطلاع او برسد. به کسی مقداری ارز داده شده  و به اطلاع رضاشاه رسیده بود. امیر خسروی را صدا کرده بود که این ارز برای چه داده شده است. او که آدم خوبی هم نبود، می گوید آن را وزیر مالیه تجویز و تصدیق کرده است. رضاشاه سخت متغیر می شود و به داور پرخاش می کند. به طور غیر عمد کلمه «پدر سوخته» از زبانش جاری می شود. از این واقعه حال داور خیلی دگرگون می شود. آقای جم صحبت می کرد بیرون که آمد جلوی عمارت در کنار باغچه پیش او رفتم دلداری دادم که ما نباید دلگیر شویم. اعلی حضرت به ما لطف و مرحمت دارد. بعضی مواقع هم باید در مقابل درشتی او تحمل داشته باشیم. گفته نه چیزی نیست. ولی معلوم بود که خیلی ناراحت است. از آنجا به وزارت مالیه می رود و رئیس اداره تریاک را می خواهد و می گوید به من گزارش رسیده است که تریاک های شما خالص نیست. او می گوید همه آزمایش شده و درست است. داور می گوید نه درست نیست. من باید شخصا آن را بدهم به آزمایش. می گوید برو یک قدری بیاور. به این عنوان مقدار نیم کیلو از او می گیرد و در کیف خود جای می دهد.... بعد به خانه می رود و با فرزندان خود رو بوسی می کند. به  زنش می گوید من امشب کار زیادی دارم، کسی به اتاق من نیاید. بعد داخل اتاق شده در را می بندد و مقداری از تریاک را حل کرده می خورد. فردا صبح می بینند داور از بین رفته است...» 1

 

پی نوشت ها:

 

1-سیدحسن تقی زاده، زندگی طوفانی، به کوشش: عزیزالله علیزاده، تهران، انتشارات فرودس،  1379، صص 243-246


مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  •