۱
plusresetminus
مهدی میرزایی عکاس اسبق روزنامه کیهان است چاپ عکس او در صفحه اول کیهان در روز پس از فرار شاه، بازتاب وسیعی داشت و قطعا یکی از آثار تصویری برجسته دوران انقلاب است.
پایین‌کشیدن‌ مجسمه‌شاه‌ به‌روایت‌عکاس
از دوران جوانی کار در مطبوعات را شروع کرد و عکسی که گرفت با توجه به تجربه و سن و سالش، اعجاب انگیز و بسیار با ارزش بود. چاپ عکس او در صفحه اول کیهان در روز پس از فرار شاه، بازتاب وسیعی داشت و قطعا یکی از آثار تصویری برجسته دوران انقلاب است.گفت‌وگوی با او نیز مشحون از گلایه‌ها و دلتنگیهای بی‌شمار است، هر چند که او دغدغه خود را ندارد و نگران سلامتی و سرنوشت استادان پیشکسوت خویش است.

* از چه سالی به عکاسی روی آوردید و به طور مشخص در چه حوزه‌ای کار می‌کردید و کار می کنید؟

رشته من عکاسی نبود، یعنی عکاسی مطبوعاتی نمی‌کردم. البته این روزها تا اندازه‌ای تکنولوژی عکاسی پیشرفت کرده که تقریبا هر کسی که بخواهد عکس بگیرد، می‌تواند این کار را بکند، ولی آن روزها باید کار را به شکل حرفه‌ای بلد می‌بودی، برای همین اول باید از کارهای کوچک شروع می‌کردی و یواش یواش پیش می‌رفتی تا کارهای سنگین را به تو می‌دادند، یعنی هر عکاسی اول باید از تاریکخانه شروع می‌کرد و حسابی که یاد می‌گرفت، کارهای بعدی را به او می دادند. من هم کارم را از لابراتوار شروع کردم.

*چند سال داشتید؟

اگر بگویم که معلوم می‌شود الان چند سال دارم.

*من که می دانم،قرار است بقیه بدانند.

دقیقا بیست و یک سال داشتم.

*چه سالی رفتید کیهان؟

سال 51.

*معلوم شد سنتان چقدر است. رمز جوان ماندنتان در چیست؟

(می خندد) اول از همه مرا فرستادند زن روز. آن روزها کادر زن روز جدا بود، کیهان ورزشی جدا بود،همه چیز جدا بود و هر کدامشان عکاس خودشان را داشتند.در زن روز کارها بیشتر فانتزی بودند.من آسیستان و دستیار بودم و بیشتر، عکس هنرمندها را می‌گرفتیم.

*عکسهائی که آن روزها می‌گرفتید چه می‌شدند؟

باور کنید اصلا نمی فهمیدم چه می‌شوند. یک دانه از عکسهای مختلف آن روزها را ندارم. عادت نداشتم از عکسهائی که می‌گرفتم، یک کپی هم برای خودم بردارم. حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم می شد آرشیو جامعی درست کرد. دست کم برای خودم.

*بعد کجا رفتید؟

درخواست کردم که برگردم روزنامه، چون کار در روزنامه تحرک داشت و من کار در آنجا را ترجیح می‌دادم، البته باز باید می‌رفتم در تاریکخانه کار می‌کردم، اما چون کار در روزنامه را دوست داشتم،تاب آوردم.

تا موقع انقلاب؟

بله. روزهای انقلاب که پیش آمدند دائما گوش به زنگ و حاضر به یراق بودیم که مردم یا بقیه خبرنگارها زنگ بزنند و خبر بدهند که بروید فلان جا که مثلا تظاهرات هست و این جور چیزها.

*برای گرفتن آن عکس معروفتان هم همین طوری خبر شدید؟

بله

*بیست و شش دی و روز رفتن شاه بود .درست می‌گویم؟

بله.

*عکس بسیار مهمی است. خاطره آن را دقیق برایمان نقل کنید.

بله،نکته جالب اینجاست که بعدها هیچ جا ندیدم که کسی از آن ماجرا عکس گرفته باشد و اگر من هم نرفته بودم، یکی از صحنه های مهم انقلاب از دست رفته بود.

*منظورتان همان صحنه مجسمه توپخانه است؟

بله. عجیب است که موضوع به این مهمی را هیچ کس عکس نگرفته. آن روز، من اداره بودم و دیدم که یکی از بچه‌ها توی راهرو می‌دود و می گوید، «دارند مجسمه را می آورند پائین.» وقتی گفت مجسمه، من حواسم رفت به میدان انقلاب که آن روزها به آن می گفتند: میدان بیست و چهار اسفند و گاهی هم میدان مجسمه. با این همه پرسیدم،«کدام مجسمه؟»گفت،«مجسمه توپخانه»سریع دویدم و دوربینم را برداشتم و ریزه میزه هم بودم ،مثل برق خودم را رساندم به محل.وسط جمعیت گیر کرده بودم و تقلا می کردم عکس بگیرم،اما نمی شد.اگر عقب می‌رفتم ،فقط سر و کله مردم را در لنز داشتم،اگر هم جلو می رفتم ،فضا را نداشتم.یک درجه داری آنجا بود و پرسید ،«دنبال چی می گردی؟»راستش یک کمی ترسیدم ، ولی ماجرا را به او گفتم و توی دلم گفتم،«هر چه باداباد!»و گفتم،«باید یک جای بلندی باشد که بتوانم عکس بگیرم.»گفت،«بیا برو روی کول من»گفتم،«نه آقا!زشت است .»گفت،«معطل نکن.صحنه از دست می رود.»کمکم کرد و رفتم روی شانه اش ایستادم وده پانزده تا عکس اساسی گرفتم.به خودم گفتم هر چند تا عکس که بتوانم می گیرم،بالاخره یکی انتخاب می شود.از زاویه های مختلف عکس گرفتم.یکی از عکسها مال موقعی است که مجسمه نه سر جایش بود نه کاملا افتاده بود.یک جور حس سقوط توی آن در آمد.

*چه خبر بود آنجا؟

طناب‌هائی را انداخته بودند پشت مجسمه، ولی مگر پائین می‌آمد؟ هی طناب می‌بستند، هی پاره می‌شد، دو باره و ده باره می‌بستند. ما قبلا فکر می‌کردیم یک باد بیاید مجسمه می‌افتد،ولی ابدا این طور نبود.

*چقدر طول کشید تا مجسمه افتاد؟

نیم ساعت، چهل و پنج دقیقه‌ای طول کشید. نمی‌آمد پائین. خلاصه طناب بستند و تلاش کردند و عده زیادی به طناب آویزان شدند تا مجسمه رضایت داد و آمد پائین. بعد من سریع برگشتم دفتر روزنامه و دادم عکس را چاپ کردند و رفت صفحه اول.

*این عکس چه بازتاب خاصی داشت؟

روزها روزهای ملتهبی بودند و نمی‌شود گفت عکسی که چاپ می شد چه بازتابی در جامعه داشت. نمی‌شد گفت که فقط یک عکس تعیین کننده است. در واقع موقعی هم که به سراغ شکار لحظه‌ها می رفتیم، خیلی به این چیزها فکر نمی‌کردیم. سرعت و سیر حوادث به قدری زیاد بود که نمی‌شد زیاد به این چیزها فکر کرد. ما عکس را می گرفتیم و می‌دادیم واحد عکس روزنامه. این آنها بودند که تصمیم می گرفتند کدام عکس را بگذارند، کدام را نگذارند.ما هم به فکر حادثه بعدی بودیم که به موقع برسیم. یادم هست که در اغلب عکسهای آن روزم، خود مجسمه وسط سیل جمعیت گم شده بود. موقعی هم که از توپخانه بر می‌گشتم با مردمی مواجه شدم که عکس شاه را از اسکناس‌ها در آورده و عکس امام را جای آن گذاشته بودند. نمی‌دانم عکس‌هائی که از این منظره چاپ شدند ،عکس های من بودند یا کس دیگری گرفته بود.


*به خاطر عکس منحصر به فردی که گرفتید، چقدر تشویق شدید؟

هیچی،فقط دیدم که همه جا پوستر شد.

*خیلیها هم اصلا متوجه نشدند که عکاس آن عکس شما بودید.

به نکته ظریفی اشاره کردید. من در مصاحبه تلویزیونی هم خیلی حرفها زدم که پخش نکردند.

*ما چاپ می‌کنیم. شما بفرمائید.

به هر حال من به خدای احد و واحد برای خودم نمی‌گویم. حرف من در باره قشر عکاس است که البته یک مقدار هم خودشان مقصرند.

*چطور؟

ببینید وقتی که من زحمات همه کسانی را که در خلق یک اثر، تاثیر داشته‌اند، نادیده می‌گیرم و همه چیز را به خودم نسبت می‌دهم، معمولا نتیجه درستی نمی‌دهد. بعضی از ما در مصاحبه‌هایمان می گوئیم که من بودم که رفتم عکس گرفتم و چنین و چنان، در حالی که در تهیه و چاپ یک عکس چندین نفر دخالت دارند. در خلق آن عکس هم فقط من نبودم. اگر آن آقائی که کمکم کرد عکس بگیرم، نبود،صد تا تخصص هم که داشتم، اصلا عکسی اتفاق نمی‌افتاد. ما اغلب این موضوع را از یاد می بریم و دلمان می‌خواهد همه سند ششدانگ یک اثر را به نام خودمان بزنیم.

و دیگر؟

گلایه بعدی که در ایام انقلاب، به خصوص دهه فجر داشتم این بود که در شرایط بسیار مهم و خطیری که امام آمده بودند و هر روز دیدارهای مهمی داشتند،با این که همه ما کشیک داشتیم و بالاخره دست کم یک نفرمان همیشه در محل حضور داشت‌،به ما اجازه عکاسی نمی دادند! دیدارهای به این مهمی را نگذاشتند عکاسها عکس بگیرند. یکی از این دیدارها شد روز نیروی هوائی و آن عکس معروف آقای پرتوی و آن همه تاثیر، در حالی که تک‌تک لحظات آن روزها همان قدر مهم و سرنوشت ساز بودند و من نمی‌دانم واقعا روی چه استدلالی نگذاشتند کسی عکس بگیرد و بخش مهمی از تاریخ معاصر ما به این شکل از دسترس نسل‌های آینده خارج شد. این ده روز همه شان خاص بودند، ولی هیچکدام ثبت نشدند، به همین دلیل جز همان روز نیروی هوائی، روزهای دیگر شناسنامه ندارند. به اعتقاد من آقای پرتوی با آن عکسش پایه گزار روز نیرو هوائی است. آن عکس را نداشتیم، برای ثبت در تاریخ هیچ چیز نداشتیم. این را هر جا که بخواهید با صدای بلند، فریاد می‌زنم و هر کس که استدلال محکمی بر رد این ادعا دارد،حاضرم با او در این باره بحث کنم که بدون عکس آقای پرتوی، ما نمی‌توانستیم درباره آن روز دلیل و مدرک محکم و همه کس فهمی بیاوریم، ولی حالا بپرسید خالق این اثر باشکوه کو؟ کجاست؟


انتهای پیام/

نسخه چاپیارسال به دوستان
http://fna.ir/KOK91N
کپی
آدرس مورد نظر کپی شد
عکاس دوران انقلاب در گفت‌وگو با فارس:

خاطرات و خطرات عکاسی در روز‌های انقلاب/لحظه‌ پایین‌ کشیدن‌ مجسمه‌ شاه‌ به‌ روایت‌ عکاس

مهدی میرزایی عکاس اسبق روزنامه کیهان است چاپ عکس او در صفحه اول کیهان در روز پس از فرار شاه، بازتاب وسیعی داشت و قطعا یکی از آثار تصویری برجسته دوران انقلاب است.


خبرگزاری فارس: خاطرات و خطرات عکاسی در روز‌های انقلاب/لحظه‌ پایین‌ کشیدن‌ مجسمه‌ شاه‌ به‌ روایت‌ عکاس

به گزارش خبرنگار تاریخ خبرگزاری فارس،از دوران جوانی کار در مطبوعات را شروع کرد و عکسی که گرفت با توجه به تجربه و سن و سالش، اعجاب انگیز و بسیار با ارزش بود. چاپ عکس او در صفحه اول کیهان در روز پس از فرار شاه، بازتاب وسیعی داشت و قطعا یکی از آثار تصویری برجسته دوران انقلاب است.گفت‌وگوی با او نیز مشحون از گلایه‌ها و دلتنگیهای بی‌شمار است، هر چند که او دغدغه خود را ندارد و نگران سلامتی و سرنوشت استادان پیشکسوت خویش است.


* از چه سالی به عکاسی روی آوردید و به طور مشخص در چه حوزه‌ای کار می‌کردید و کار می کنید؟

رشته من عکاسی نبود، یعنی عکاسی مطبوعاتی نمی‌کردم. البته این روزها تا اندازه‌ای تکنولوژی عکاسی پیشرفت کرده که تقریبا هر کسی که بخواهد عکس بگیرد، می‌تواند این کار را بکند، ولی آن روزها باید کار را به شکل حرفه‌ای بلد می‌بودی، برای همین اول باید از کارهای کوچک شروع می‌کردی و یواش یواش پیش می‌رفتی تا کارهای سنگین را به تو می‌دادند، یعنی هر عکاسی اول باید از تاریکخانه شروع می‌کرد و حسابی که یاد می‌گرفت، کارهای بعدی را به او می دادند. من هم کارم را از لابراتوار شروع کردم.

*چند سال داشتید؟

اگر بگویم که معلوم می‌شود الان چند سال دارم.

*من که می دانم،قرار است بقیه بدانند.

دقیقا بیست و یک سال داشتم.

*چه سالی رفتید کیهان؟

سال 51.

*معلوم شد سنتان چقدر است. رمز جوان ماندنتان در چیست؟

(می خندد) اول از همه مرا فرستادند زن روز. آن روزها کادر زن روز جدا بود، کیهان ورزشی جدا بود،همه چیز جدا بود و هر کدامشان عکاس خودشان را داشتند.در زن روز کارها بیشتر فانتزی بودند.من آسیستان و دستیار بودم و بیشتر، عکس هنرمندها را می‌گرفتیم.

*عکسهائی که آن روزها می‌گرفتید چه می‌شدند؟

باور کنید اصلا نمی فهمیدم چه می‌شوند. یک دانه از عکسهای مختلف آن روزها را ندارم. عادت نداشتم از عکسهائی که می‌گرفتم، یک کپی هم برای خودم بردارم. حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم می شد آرشیو جامعی درست کرد. دست کم برای خودم.

*بعد کجا رفتید؟

درخواست کردم که برگردم روزنامه، چون کار در روزنامه تحرک داشت و من کار در آنجا را ترجیح می‌دادم، البته باز باید می‌رفتم در تاریکخانه کار می‌کردم، اما چون کار در روزنامه را دوست داشتم،تاب آوردم.

تا موقع انقلاب؟

بله. روزهای انقلاب که پیش آمدند دائما گوش به زنگ و حاضر به یراق بودیم که مردم یا بقیه خبرنگارها زنگ بزنند و خبر بدهند که بروید فلان جا که مثلا تظاهرات هست و این جور چیزها.

*برای گرفتن آن عکس معروفتان هم همین طوری خبر شدید؟

بله

*بیست و شش دی و روز رفتن شاه بود .درست می‌گویم؟

بله.

*عکس بسیار مهمی است. خاطره آن را دقیق برایمان نقل کنید.

بله،نکته جالب اینجاست که بعدها هیچ جا ندیدم که کسی از آن ماجرا عکس گرفته باشد و اگر من هم نرفته بودم، یکی از صحنه های مهم انقلاب از دست رفته بود.

*منظورتان همان صحنه مجسمه توپخانه است؟

بله. عجیب است که موضوع به این مهمی را هیچ کس عکس نگرفته. آن روز، من اداره بودم و دیدم که یکی از بچه‌ها توی راهرو می‌دود و می گوید، «دارند مجسمه را می آورند پائین.» وقتی گفت مجسمه، من حواسم رفت به میدان انقلاب که آن روزها به آن می گفتند: میدان بیست و چهار اسفند و گاهی هم میدان مجسمه. با این همه پرسیدم،«کدام مجسمه؟»گفت،«مجسمه توپخانه»سریع دویدم و دوربینم را برداشتم و ریزه میزه هم بودم ،مثل برق خودم را رساندم به محل.وسط جمعیت گیر کرده بودم و تقلا می کردم عکس بگیرم،اما نمی شد.اگر عقب می‌رفتم ،فقط سر و کله مردم را در لنز داشتم،اگر هم جلو می رفتم ،فضا را نداشتم.یک درجه داری آنجا بود و پرسید ،«دنبال چی می گردی؟»راستش یک کمی ترسیدم ، ولی ماجرا را به او گفتم و توی دلم گفتم،«هر چه باداباد!»و گفتم،«باید یک جای بلندی باشد که بتوانم عکس بگیرم.»گفت،«بیا برو روی کول من»گفتم،«نه آقا!زشت است .»گفت،«معطل نکن.صحنه از دست می رود.»کمکم کرد و رفتم روی شانه اش ایستادم وده پانزده تا عکس اساسی گرفتم.به خودم گفتم هر چند تا عکس که بتوانم می گیرم،بالاخره یکی انتخاب می شود.از زاویه های مختلف عکس گرفتم.یکی از عکسها مال موقعی است که مجسمه نه سر جایش بود نه کاملا افتاده بود.یک جور حس سقوط توی آن در آمد.

*چه خبر بود آنجا؟

طناب‌هائی را انداخته بودند پشت مجسمه، ولی مگر پائین می‌آمد؟ هی طناب می‌بستند، هی پاره می‌شد، دو باره و ده باره می‌بستند. ما قبلا فکر می‌کردیم یک باد بیاید مجسمه می‌افتد،ولی ابدا این طور نبود.

*چقدر طول کشید تا مجسمه افتاد؟

نیم ساعت، چهل و پنج دقیقه‌ای طول کشید. نمی‌آمد پائین. خلاصه طناب بستند و تلاش کردند و عده زیادی به طناب آویزان شدند تا مجسمه رضایت داد و آمد پائین. بعد من سریع برگشتم دفتر روزنامه و دادم عکس را چاپ کردند و رفت صفحه اول.

*این عکس چه بازتاب خاصی داشت؟

روزها روزهای ملتهبی بودند و نمی‌شود گفت عکسی که چاپ می شد چه بازتابی در جامعه داشت. نمی‌شد گفت که فقط یک عکس تعیین کننده است. در واقع موقعی هم که به سراغ شکار لحظه‌ها می رفتیم، خیلی به این چیزها فکر نمی‌کردیم. سرعت و سیر حوادث به قدری زیاد بود که نمی‌شد زیاد به این چیزها فکر کرد. ما عکس را می گرفتیم و می‌دادیم واحد عکس روزنامه. این آنها بودند که تصمیم می گرفتند کدام عکس را بگذارند، کدام را نگذارند.ما هم به فکر حادثه بعدی بودیم که به موقع برسیم. یادم هست که در اغلب عکسهای آن روزم، خود مجسمه وسط سیل جمعیت گم شده بود. موقعی هم که از توپخانه بر می‌گشتم با مردمی مواجه شدم که عکس شاه را از اسکناس‌ها در آورده و عکس امام را جای آن گذاشته بودند. نمی‌دانم عکس‌هائی که از این منظره چاپ شدند ،عکس های من بودند یا کس دیگری گرفته بود.


*به خاطر عکس منحصر به فردی که گرفتید، چقدر تشویق شدید؟

هیچی،فقط دیدم که همه جا پوستر شد.

*خیلیها هم اصلا متوجه نشدند که عکاس آن عکس شما بودید.

به نکته ظریفی اشاره کردید. من در مصاحبه تلویزیونی هم خیلی حرفها زدم که پخش نکردند.

*ما چاپ می‌کنیم. شما بفرمائید.

به هر حال من به خدای احد و واحد برای خودم نمی‌گویم. حرف من در باره قشر عکاس است که البته یک مقدار هم خودشان مقصرند.

*چطور؟

ببینید وقتی که من زحمات همه کسانی را که در خلق یک اثر، تاثیر داشته‌اند، نادیده می‌گیرم و همه چیز را به خودم نسبت می‌دهم، معمولا نتیجه درستی نمی‌دهد. بعضی از ما در مصاحبه‌هایمان می گوئیم که من بودم که رفتم عکس گرفتم و چنین و چنان، در حالی که در تهیه و چاپ یک عکس چندین نفر دخالت دارند. در خلق آن عکس هم فقط من نبودم. اگر آن آقائی که کمکم کرد عکس بگیرم، نبود،صد تا تخصص هم که داشتم، اصلا عکسی اتفاق نمی‌افتاد. ما اغلب این موضوع را از یاد می بریم و دلمان می‌خواهد همه سند ششدانگ یک اثر را به نام خودمان بزنیم.

و دیگر؟

گلایه بعدی که در ایام انقلاب، به خصوص دهه فجر داشتم این بود که در شرایط بسیار مهم و خطیری که امام آمده بودند و هر روز دیدارهای مهمی داشتند،با این که همه ما کشیک داشتیم و بالاخره دست کم یک نفرمان همیشه در محل حضور داشت‌،به ما اجازه عکاسی نمی دادند! دیدارهای به این مهمی را نگذاشتند عکاسها عکس بگیرند. یکی از این دیدارها شد روز نیروی هوائی و آن عکس معروف آقای پرتوی و آن همه تاثیر، در حالی که تک‌تک لحظات آن روزها همان قدر مهم و سرنوشت ساز بودند و من نمی‌دانم واقعا روی چه استدلالی نگذاشتند کسی عکس بگیرد و بخش مهمی از تاریخ معاصر ما به این شکل از دسترس نسل‌های آینده خارج شد. این ده روز همه شان خاص بودند، ولی هیچکدام ثبت نشدند، به همین دلیل جز همان روز نیروی هوائی، روزهای دیگر شناسنامه ندارند. به اعتقاد من آقای پرتوی با آن عکسش پایه گزار روز نیرو هوائی است. آن عکس را نداشتیم، برای ثبت در تاریخ هیچ چیز نداشتیم. این را هر جا که بخواهید با صدای بلند، فریاد می‌زنم و هر کس که استدلال محکمی بر رد این ادعا دارد،حاضرم با او در این باره بحث کنم که بدون عکس آقای پرتوی، ما نمی‌توانستیم درباره آن روز دلیل و مدرک محکم و همه کس فهمی بیاوریم، ولی حالا بپرسید خالق این اثر باشکوه کو؟ کجاست؟

منبع: فارس
 
https://www.cafetarikh.com/news/32567/
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما