کد QR مطلبدریافت صفحه با کد QR

جنگ جهانی دوم؛ از افسانه تا واقعیت

1 خرداد 1393 ساعت 14:19

آیا جنگ جهانی دوم، جنگی عادلانه بود؟ ریشه این "جنگ خوب" چیست؟ افسانه ای است برگرفته از واقعیت؟ امیدی محال یا تبلیغات؟ طبق شواهد تاریخی پذیرفته شده، جنگ جهانی دوم جنگی گریزناپذیر بود که به یمن حمله غافلگیرانه دشمن خائن، بر مردمی صلح طلب تحمیل شد؛ اما برای ما آن را –با دقت و تیزبینی- نبرد مرگ و زندگی در برابر شر مطلق معرفی کرده اند.


طی سال های پس از جنگ جهانی دوم، تلاش های بسیاری در جهت مثبت و سازنده نشان دادن این جنگ خانمان سوز شده است. داستان های مجعول و دروغ های بافته شده توسط تبلیغات عمیق رسانه ای در بزرگ نمایی دست آوردهای آن و نشان دادن این جنگ به عنوان "جنگی خوب"، بی عدالتی ها و رسوایی های کشورهای متفق درگیر در جنگ و در رأس آنها ایالات متحده را از نظرها پنهان نگه داشته است. نویسنده این مقاله در تلاشی برای نقد مستدل دروغ های دولت آمریکا به مردم این کشور و کوشش سردمداران آن در توجیه جنایات جنگی شان، این شعارها را که دیگر به صورت افسانه درآمده اند –چون غلبه بر فاشیسم، از بین بردن اردوگاه های مرگ یهودیان و انتقام حمله پرل هاربر- نفی کرده و تصریح می کند که جنگ جهانی دوم، در حقیقت وسیله ای برای گسترش امپریالیسم و سلطه جهانی کشورهای قدرتمندی چون ایالات متحده آمریکا بوده است.

 

آیا جنگ جهانی دوم، جنگی عادلانه بود؟ ریشه این "جنگ خوب" چیست؟ افسانه ای است برگرفته از واقعیت؟ امیدی محال یا تبلیغات؟ طبق شواهد تاریخی پذیرفته شده، جنگ جهانی دوم جنگی گریزناپذیر بود که به یمن حمله غافلگیرانه دشمن خائن، بر مردمی صلح طلب تحمیل شد؛ اما برای ما آن را –با دقت و تیزبینی- نبرد مرگ و زندگی در برابر شر مطلق معرفی کرده اند. اکثر ما آمریکایی ها، جنگ جهانی دوم را چیزی جز نبرد رو در روی خیر و شر در قالب لباس های نظامی خاکی رنگ نمی دانیم. جان آمریکایی ها در جنگی مقدس برای انتقام ماجرای «پرل هاربر»، یا پایان دادن به هولوکاست نازی ها قربانی نشد، درست همان طور که جنگ داخلی برای پایان بخشیدن به برده داری درنگرفت. جنگ جهانی دوم به خاطر قلمرو ارضی، قدرت، سلطه، پول و امپریالیسم پا گرفت. مسلماً متفقین پیروز جنگ بودند و این اتفاق خوبی بود، اما این امر لزوماَ به این معنا نیست که آنها این برد را منصفانه و بی ریا به دست آورده باشند. در این مقاله، خواهیم گفت که چه بی انصافی هایی کرده اند.
نخستین افسانه: جنگ جهانی دوم، جنگ "خوبی" بود
شاخه تبلیغاتی صنعت انیمیشن آمریکا، در سال 1942 تبلیغ یک صفحه ای با عنوان "وجدان ما قوی تر از شمشیر است" را در چندین مجله به چاپ رساند که در آن تصریح شده بود، اگر می خواهیم در جنگ پیروز شویم "ذهن هایمان باید به تیزی شمشیرهایمان، قلب هایمان به نیرومندی تانک هایمان، و روح هایمان به سبکی بال هواپیماهایمان باشند. چرا که وجدان نیروی قدرتمندی است و به اندازه همه ملزومات جنگ، اهمیت دارد... پس این وظیفه صنعت انیمیشن است که آنها را بخنداند." اما در واقع، اگر سربازان بازآمده از جنگ می دانستند که واقعاً چه چیزی در جریان است، تنها تعداد اندکی از آنها ممکن بود بخندند. و این توانایی تبلیغات "جنگ خوب" بود.
جان اشتاین بک، نویسنده مشهور که از خبزنگاران زمان جنگ بود، مدت ها پس از جنگ چنین اظهار کرد: «ما همه در جنگ نقش داشتیم، نه تنها پا به پای آن پیش رفتیم، که مشوق آن هم بودیم... منظورم این نیست که خبرنگاران دروغگو بودند... ما در آنچه نمی گفتیم، حقیقت را زیر پا می گذاشتیم.» وی در توضیح بیشتری می گوید: «گزارشگر احمقی که قواعد را زیر پا می گذاشت، نمی توانست در کشورش چیزی به چاپ برساند و تازه از صحنه هم خارجش می کردند.»
نگاه هالیوود به جنگ، به جز چند مورد استثنا، تماماَ نشانگر سربازان شریفی است که در راه آزادی و شرافت و بدون پرسیدن هیچ سؤالی می جنگند. تماشای جان وین یا تام هنکس در نقش های میهن پرستانه شان، به پنهان نگه داشتن بسیاری از حقایق میدان جنگ که برچسب جنگ خوب را در شک می اندازد، کمک کرده اند. بخشی از ظاهرسازی ها درباره جنگ خوب که اخیراً به راه افتاده، جار و جنجال مربوط به "نسل برتر" است. این داستان، خانواده ها را قادر می سازد که آن نسل را از خودشان بدانند، با اینکه کسانی که طی سال های بحران اقتصادی و جنگ جهانی دوم زندگی می کردند، انسان هایی مانند خود ما بودند. در 1946 آماری بالغ بر 600000 طلاق به ثبت رسیده است. نرخ 16 درصدی طلاق در 1940، به 27% در 1944 افزایش یافت. در خلال سال های 1939 تا 1945، میزان تولد کودکان نامشروع 42% افزایش یافت. بین سال های 1941 تا 1944 در نیویورک، میزان بیماری های مقاربتی برای دختران 15 تا 18 ساله، افزایش 204 درصدی داشت؛ و از سال 1938 تا 1943، فرار از مدرسه و عیاشی در دیترویت 24% رشد داشت.

دومین افسانه: جنگ جهانی دوم، غیر قابل اجتناب بود
برای آنکه بتوانیم این افسانه را باور کنیم ، باید بپذیریم که ظهور فاشیسم عملاَ یک اجبار منطقی و طبیعی بوده است. اما با نگاهی دقیق تر به تصمیماتی که بسیاری "افراد خوب" گرفته اند، به دید دیگری می رسیم.
زمانی که ویلیام ای داد سفیر آمریکا در آلمان در خلال دهه 1930 اعلام کرد که "دسته ای از صاحبان صنایع ایالات متحده ... در همکاری نزدیک با دولت [های] فاشیست در آلمان و ایتالیا هستند" شوخی نمی کرد.
کریستوفر سیمپسون گزارشگر محقق، می گوید: "بسیاری از رهبران وال استریت و فعالان عرصه سیاست خارجی آمریکا، از سال های دهه 1920، با همتایان آلمانی خود روابط نزدیکی برقرار کرده بودند که برخی از آنها به پا گرفتن ازدواج هایی در میان آنها و سرمایه گذاری های مشترک منجر شد. این روند در دهه 1930 در فروش اوراق قرضه در نیویورک که عایدی آن سرمایه لازم برای راه اندازی کمپانی ها و املاک برای آریایی ها از اموال غارت شده یهودیان آلمان را تأمین می کرد، ادامه داشت... سرمایه گذاری های ایالات متحده در آلمان، پس از به قدرت رسیدن هیتلر به سرعت افزایش یافت." سیمپسون تصریح می کند که "چنین سرمایه گذاری هایی در خلال سال های 1929 تا 1940 افزایش 48.5 درصدی داشت، حال آنکه در همین زمان، سرمایه گذاری دیگر کشورهای اروپایی به شدت کاهش یافت."
یکی از ولی نعمتان همکاری های آمریکا در مساعدت هایش به شرکاء آلمانی، هرمان آبز، بانکدار آلمانی بود که آن قدر به در فوهرر نزدیک بود تا بداند که آلمان در تدارک تصرف استرالیاست. آبز در زمان مرگش، به طور مؤثری توسط «نیویورک تایمز» به عنوان "یک مجموعه دار آثار هنری" که "از 1945 از دنیای تجارت کناره گرفت"، ستوده شد. تایمز در نقل قولی سرپوشیده از دیوید راکفلر، آبز را "برجسته ترین بانکدار عصر ما" نامید.
تنها راکفلرها نبودند که خلاقیت نازی ها را می ستودند. از دیگر سرمایه گذاران آمریکایی در آلمان در دهه 1920، می توان به «فورد»، «جنرال موتورز»، «جنرال الکتریک»، «استاندارد اویل»، «تکزیکو»، «اینترنشنال هاروستر»، «آی تی تی» و «آی بی ام » اشاره کرد _ شرکت هایی که همگی از در هم شکستن جنبش کارگری و طبقه کارگر آلمان بسیار خشنود بودند. بسیاری از این شرکت ها در طول جنگ هم به فعالیت خود در آلمان (حتی در شرایطی که مجبور به به کارگیری اسرای جنگی به عنوان نیروی کار بودند)، آن هم با پشتیبانی علنی دولت ایالات متحده ادامه دادند.
مایکل پارنتی نویسنده، می گوید: "به خلبانان دستور داده شده بود تا به کارخانه های متعلق به شرکت های آمریکایی در آلمان حمله نکنند. به این ترتیب، «کولون» مورد حمله نیروهای متحد قرار می گرفت، ولی کارخانه فورد که در نزدیکی آن قرار داشت و تجهیزات نظامی برای نیروهای نازی مهیا می کرد، مورد تجاوز قرار نمی گرفت."

سومین افسانه: متفقین برای برچیدن اردوگاه های مرگ جنگیدند
می توان چنین وانمود کرد که کسی از جزئیات هولوکاست خبر نداشت، که اگر چنین بود، ایالات متحده حتماَ در جنگ وارد می شد. اما همان طور که کنت سی دیویس تشریح می کند، پیش از درگیری آمریکا در جنگ، برخورد نیروهای نازی با یهودیان در آمریکا، عکس العملی بیش از محکومیت دیپلماتیک کوچکی برنیانگیخت. مسلماَ روزولت از نوع برخورد با یهودیان در آلمان و دیگر کشورهای اروپایی و نابودی روشمند و برنامه ریزی شده یهودیان در جریان هولوکاست اطلاع داشته است؛ و واضح است که نجات یهودیان و دیگر گروه های تحت فشار هیتلر، موضوع بحرانی برای طراحان جنگی آمریکا نبوده است."
در واقع، هنگامی که در ژانویه 1934، قطعنامه ای خواستار اظهار "غافلگیری و تألم" سنا و رئیس جمهور از برخورد آلمان ها با یهودیان شد، هیچ گاه به تصویب کمیسیون بررسی نرسید.

چهارمین افسانه: حمله به پرل هاربر، غافلگیرکننده بود
پس از حمله به پرل هاربر، ژاپن به خیانت متهم شد، برچسبی که بسیاری از فجایع جنگی را توجیه کرد و پس از بمباران هیروشیما و ناکازاکی هم همچنان باقی ماند. اما پیش از پذیرش چنین کلیشه نژاد پرستانه ای، باید حداقل مدرکی دال بر خیانت عرضه کرد.طبق آنچه توماس ای بیلی محقق و تاریخدان می نویسد: "فرانکلین روزولت پیش از ماجرای پرل هاربر، مکرراَ مردم آمریکا را فریب می داده... مانند پزشکی که باید به بیمارش به خاطر مصلحت خود او دروغ بگوید."
مدارک دیپلماتیک، قسمتی از آنچه دکتر روزولت در سخنان خود در "دوره رسوایی" (که امروزه رمزآلود به نظر می رسد)، از گفتنشان به بیماران ساده خود کوتاهی کرده را آشکار می کند:
30 دسامبر 1940: به حدی بیم حمله به پرل هاربر می رود که دریادار کلود سی بلاچ، فرمانده بخش چهاردهم، یادداشتی غیررسمی با این عنوان می نویسد: "موقعیت امنیتی ناوگان و توانایی کنونی نیروهای دفاعی منطقه در برابر حملات غافلگیرکننده".
27 ژانویه 1941: گرو (از توکیو) پیامی به دولت مرکزی می فرستد: "همکار پروئی من، به یکی از کارکنانم گفته که نیروهای نظامی ژاپن قصد دارند در صورت بروز اختلاف با ایالات متحده، با استفاده از تمام نیروهای نظامی شان به پرل هاربر حمله کنند."
5 فوریه 1941: یادداشت بلاچ در 30 دسامبر 1940، موجب بروز بحث های زیادی می شود و نتیجتاَ نامه ای از دریادار ریچموند کلی ترنر به هنری استیمسون، وزیر جنگ فرستاده می شود که در آن ترنر اخطار می کند: "امنیت ناوگان اقیانوسی ایالات متحده مادام که در پرل هاربر است و همچنین امنیت خود پایگاه دریایی پرل هاربر، توسط دپارتمان ناوگان و نیروهای شناور در طول چند هفته گذشته، مورد تحقیق مجدد قرار گرفته است... چنین به نظر می رسد که اگر درگیر چنگ با ژاپن شویم، نبرد با حمله ای غافلگیرکننده به ناوگان یا پایگاه دریایی در پرل هاربر آغاز گردد... به نظر من، احتمال وقوع حادثه ای وخیم در ناوگان یا پایگاه دریایی، اتخاذ هر گونه تصمیمی برای آمادگی هر چه بیشتر ارتش و نیروی دریایی در مقابله با مواردی که اشاره شد را در سریع ترین زمان، الزامی می کند."
29 نوامبر 1941: کوردل هال وزیر امور خارجه آمریکا، در پاسخ به سخنان ژنرال ژاپنی، هایدکی توجو، یک هفته پیش از حمله، با روزولت که در وارم اسپرینگز گرجستان به سر می برد، تماس تلفنی می گیرد تا او را در جریان "خطر قریب الوقوع حمله ژاپنی ها" قرار دهد و از او می خواهد تا زودتر از موعد مقرر به واشنگتن بازگردد.

افسانه پنجم: تنها متحدین مرتکب جنایات جنگی شدند
در صحنه نمایش اقیانوس آرام، ژنرال کورتیس لمی فرمانده یگان بیست و یکم هواپیماهای بمب افکن بود. مطابق نظر مارشال در 1941 مبنی بر به آتش کشیدن مناطق کم جمعیت تر ژاپن، بمب اندازهای لمی در شب های نهم و دهم مارچ 1945، توکیو را در محاصره گرفتند و خانه های چوبی به هم چسبیده را با 1665 تن مواد آتش زا هدف قرار دادند. لمی بعدها به یاد آورد که مقداری مواد منفجره را چاشنی مواد آتش زا کرده تا روحیه آتش نشانان را تضعیف کند (98 ماشین آتش نشانی تبدیل به خاکستر شدند و 88 آتش نشان جان خود را از دست دادند.)
یک پزشک ژاپنی "تعداد بی شماری جسد" را به یاد می آورد که روی رودخانه سومیدا شناور بودند. اجساد "به سیاهی زغال" بودند و نمی شد تشخیص داد که مردند یا زن. تخمین زده شد که تعداد کشته های یک شب به 85 هزار نفر برسد، و زخمی ها بالغ بر 40 هزار نفر باشند و یک میلیون نفر هم آواره شدند. این تنها نخستین مرحله از عملیات بمباران هوایی بود که 250 تن بمب را در هر مایل مربع رها و 40 % سطح منطقه را در 66 شهر هدف (شامل هیروشیما و ناکازاکی)، نابود ساخت. مناطق مورد هجوم تا 87.4 % مسکونی بودند.
کارشناسان بر این عقیده اند که طی 6 ساعت آتش باران، افراد زیادی، بیش از هر زمان دیگری در تاریخ بشر، جان خود را از دست دادند. در ارتفاع صفر کیلومتری، دما به 1800 درجه فارنهایت رسید. شعله های این جهنم تا مسافت 200 مایلی قابل مشاهده بود. از شدت حرارت، کانال ها به غلیان درآمدند، فلزات ذوب شدند، و آدمیان به یک باره در شعله ها منفجر شدند.
تا می 1945، 75 % از بمب هایی که روی ژاپن ریخته شد، آتش زا بودند و باعث برخاستن فریاد شادی امثال مجله «تایم» شدند: "شهرهای ژاپن، به شایستگی، مانند برگ های پاییزی گداخته شده و سوختند"_ عملیات نظامی لمی، تقریباَ جان 672 هزار نفر را گرفت. رادیو توکیو، تاکتیک های لمی را "سلاخی بمب ها" نامید و مطبوعات ژاپنی اعلام کردند که در جریان این یورش آنش زا:
آمریکا، سیرت وحشی مآب خود را ظاهر ساخت... این یورشی در قتل عام زنان و کودکان بود... این اعمال هنگامی آمریکایی ها را پست تر نشان خواهد داد که ادعاهای مکرر و پر جار و جنجالشان در دفاع از انسانیت و کمال گرایی را می شنویم... کسی انتظار ندارد که جنگ چیزی جز درگیری های وحشیانه باشد، اما آمریکایی ها به طرزی سیستماتیک و بی دلیل، آن را به وحشتی همه گیر برای قربانیان بی گناه تبدیل کردند. سخنگوی دسته پنجم نیروی هوایی، به جای انکار این سخنان، "تمام جمعیت ژاپن را [به عنوان] هدف مناسب نیروهای نظامی" دسته بندی کرد. کلنل هری اف کانینگهام سیاست ایالات متحده را با اطمینان چنین تشریح کرد: کار ما مردان نظامی، کارت منگنه کردن یا پیک نیک روزهای یکشنبه نیست، کار ما جنگیدن است و با منتهای تلاشمان، آن را برای نجات جان آمریکاییان، کاهش رنج جنگ، و تلاش در برقراری صلح انجام می دهیم. ما مصمیم تا دشمن را در هر جا که هست بیابیم و آن را در بزرگ ترین مقیاس و کوتاه ترین زمان ممکن از بین ببریم. برای ما، هیچ غیرنظامی در ژاپن وجود ندارد.

ششمین افسانه: بمب های اتمی فروریخته بر ژاپن، نیاز بودند تقریباَ همه بر این باورند که ژاپن در ماه های پیش از بمباران اتمی، سعی در تسلیم شدن داشت. تلگرافی که در پنجم می 1945، توسط ایالات متحده گرفته و رمزگشایی شد،"هر شکی را که ژاپنی ها به دنبال تقاضای آتش بس بودند را از بین می برد." در واقع، هیئت بررسی استراتژیک بمباران ایالات متحده، کمی پس از اتمام جنگ گزارش داد که قرار بود ژاپنی ها، "به احتمال قریب به یقین" پیش از حمله بحث انگیز متفقین در اول نوامبر 1945، تسلیم شوند، و به این ترتیب، جان همه طرف های درگیر حفظ می شد. هفتمین افسانه: دست آوردهای جنگ جهانی دوم، "خوب" بودند
برچسب "جنگ خوب" پذیرفته شد. بعد چه؟ در کنار به کارگیری فعالانه نازی ها و پیش کشیدن انسانیت به لبه نبرد هسته ای نیروهای خیر و شر، فاتحان نقشه ای داشتند. سند داخلی که در 1948 توسط جورج کنان سرپرست بخش برنامه ریزی وزارت امور خارجه، اندکی پس از جنگ نوشته شد، فلسفه استراتژی ایالات متحده را مشخص می کند: ما 50% از ثروت جهانی و تنها 6.3% از جمعیت آن را در اختیار داریم... در چنین شرایطی نمی توان جلوی خشم و حسادت دیگر ملت ها را گرفت. وظیفه اصلی ما در دوره آتی آن است که به دنبال روابطی باشیم که این موقعیت بی بدیل را بدون آسیب رساندن به امنیت اجتماعی مان، برای ما تثبیت کند. برای نیل به این مقصود، باید خود را از هر نوع احساس گرایی و خیال پردازی رها کنیم؛ و تمرکز خود را در همه جا روی اهداف بلافصل ملی مان قرار دهیم. لازم نیست خود را با شعارهای لوکسی چون نوع دوستی و خیر جهانی فریب دهیم... باید دست از صحبت درباره اهداف مبهم و –برای کشورهای خاور دور- غیرواقعی چون حقوق بشر، بهبود استانداردهای زندگی، و دموکراسی سازی برداریم. چندی بیشتر به آن زمانی نمانده که مجبور شویم درباره مفاهیم قدرت صریح باشیم. و در آن زمان، هرچه شعارهای کمال گرایانه کمتر سد راهمان شوند، بهتر است. و به این ترتیب، دوران پس از جنگ و تبلیغات جنگ سرد آغاز شد همراه با جهانی شدن و ضدیت کینه جویانه با کمونیسم. چند سالی که طی جنگ جهانی دوم صرف مبارزه با فاشیسم شد، در واقع چیزی جز انحرافی کوچک از جنگ بزرگ برای کنترل منابع و از میان برداشتن ایدئولوژی های ناهمساز با این کنترل نبود. زمانی که غبارها زدوده شوند، خواهیم دید که فاشیسم، بمب های اشباع شده، نسل کشی، و سلاح های اتمی را زنده کرده تا در قالبی جدید و پست تر از قبل سر بلند کند. به وجود آمدن شرکت های چند ملیتی غیر قابل درک، یکی از غم انگیزترین میراث های جنگ جهانی دوم بود. الکس کاری، محقق استرالیایی، سه مورد را که از نظر سیاسی اهمیت فراوان دارند، به عنوان مشخصه های قرن بیستم مورد توجه قرار می دهد: "... افزایش دموکراسی، افزایش قدرت گروهی، و افزایش تبلیغات گروهی به عنوان وسیله ای برای حفظ قدرت گروهی در مقابل دموکراسی." سازمان های دموکراتیک می توانند به سادگی مانعی بر سر راه دستیابی به منافع باشند، و به همین خاطر هم استدلالاتی که پیشتر به آنها اشاره شد، پا گرفتند. این مسئله به توضیح چگونگی تشکیل مجدد وزارت جنگ، پس از جنگ جهانی دوم زیر نام وزارت دفاع کمک می کند.
بخش عمده این ماجراها ممکن است، زیرا افسانه جنگ خوب، آزادی ایالات متحده در مداخله عملی در سراسر دنیا را تضمین کرده است. آخر، که می تواند انگیزه های عمو سام را زیر سؤال ببرد، وقتی پسران او دنیا را از شر هیتلر نجات داده اند؟ با پایان جنگ سرد و شکست یک حکومت شرور دیگر، مانعی چون شوروی نیز از میان رفت. این پیشرفت، آزادی عمل بیشتری را به ایالات متحده داد تا اعمال نظامی خود را در قالب بشردوستی به عنوان بخشی از دنیای دموکراتیک تازه که در رزمگاه های جنگ جهانی دوم به دست آمد و طی سال های جنگ سرد تثبیت شد، بنشاند. به ما گفته اند که آمریکا صرفاً از آزادی حمایت می کند، و چه کسی است که بتواند مخالف آزادی باشد؟
«نجات سرباز رایان» و «نسل برتر»، تنها می تواند این شیوه انکار را تقویت کند، آن هم با قربانی شهروندانی که آرزو دارند تا به بهترین ها درباره کشورشان باور داشته باشند. این گونه کتاب ها، فیلم ها و صورت های دیگر فرهنگ عامه، به ثروتمندان و قدرتمندان فرصت می دهد تا از راه امپریالیسم و جنگاوری به تسلط جهانی برسند و در عین حال توده مردم را از این تغییرات بی اطلاع نگه دارند. اما کسانی هم که چنین دست کاری هایی را گریزناپذیر، غیر قابل توفیق و شاید حتی ضروری می دانند، بادست کم گرفتن قدرت حرکت جمعی بشر، اسناد تاریخی را نادیده می انگارند.

 

 


کد مطلب: 20024

آدرس مطلب :
https://www.cafetarikh.com/news/20024/جنگ-جهانی-دوم-افسانه-واقعیت

کافه تاریخ
  https://www.cafetarikh.com