سبک زندگی

    مرد بی نیاز

    هر کس از خدا پروا بدارد و حدود الهی را رعایت نماید، خدا برای بیرون شدن او از تنگناها، راهی پدید می‌آورد و از جایی که تصور نمی‌کند، به او روزی می‌رساند و نیازهای زندگی‌اش را برطرف می‌سازد».
    1393/6/20 14:28

    حکایتی زیبا از گلستان سعدی

    دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز

    ملک روی ازین سخن در هم آمد و گفت : آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این در خبثی و خردمندان گفته اند.
    1393/6/7 13:26

    قتل و عام تیمور برای آبلیمو

    تیمور زمانی که در خراسان بود دچار نوعی بیماری شد که پزشکان تشخیص دادند که این بیماری ناشی از گرمی مزاج است و تنها آب لیموی شیراز است که رفع این بیماری می‌کند. تیمور از این جهت نامه‌ای به شاه منصور از آل مظفر فرستاد و از او درخواست کرد که چندین ظرف بزرگ آب لیموی شیراز به سرعت به خراسان بفرستد. شاه منصور در جواب تیمور نوشت: «من دکان عطاری ندارم که تو مرا تحقیر می‌کنی و خیال می‌کنی که از نسل چنگیز هستی و من برای تو آب لیمو بفرستم. این کار خیال باطلی است. اگر هم آب لیموفروش بودم برای تو نمی‌فرستادم.» در آن زمان آل مظفر بر کرمان، شیراز، اصفهان و خوزستان فرمانروا بودند و مرکز حکومت آنان شیراز بود.
    1393/6/13 10:50

    حرف‌های خود را از ۳ صافی عبور دهید!

    پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده‌ای. یعنی چیزی را که می‌خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی‌ام می‌شود
    1393/6/7 13:18

    راستی پیشه کن

    پسر کوچک آن مرد از ترس اینکه پدرش او را سرزنش کند با شتابزدگی به مجلس خوش گذرانی پدر رفت و گفت : پدر ! گربه ای آمد و آن دنبه را که هر روز صبح سبیل خود را با آن چرب می کردی با خود برد .
    1393/5/31 23:01

    حکایت موشی که مهار شتر می کشید !

    شتر گفت : «ببینم چقدر عمق دارد.» و سپس با سرعت پایش را در آب نهاد و گفت : این که تا زانوی من است. چرا تو می ترسی و ایستاده ای ؟!»
    1393/5/31 22:56

    حکایتی بسیار زیبا از کلیله و دمنه

    دو کبوتر در همان لانه قبلی ماندند تا این که تابستان فرا رسید و لانه آنها خشک تر شد و زندگی خوشی را در مزرعه سپری کردند . آنها هر چقدر برنج و گندم می خواستند می خوردند و مقداری از آن را نیز برای زمستان در انبار ذخیره می کردند . یک روز ، متوجه شدند که انبارشان از گندم و برنج پر شده است . با خوشحالی به یکدیگر گفتند : " حالا یک انبار پر از غذا داریم . بنابراین ، این زمستان هم زنده خواهیم ماند
    1393/5/18 00:22

    حکایت بهلول شکم سیر

    بهلول پاسخ داد : همان کسی که شکم مرا سیر کند دوست ترین مردم نزد من است
    1393/5/18 00:12

    حکایتی از تاریخ

    وقتی وفاداری به قانون عامل شکست شد

    بعضی وقت ها هنجارها قانونند . به رمان بی نظیر بی نوایان نگاه کنید . وقتی بازرس ژاور نمی تواند از قانون خودش که عدم مماشات به دزدان است بگذرد ژان وار ژان که مرد خوبی است را رها نمی کند بلکه خودش را در دریا غرق می کند تا او را تحویل قانون ندهد.
    1393/5/25 16:39

    حکایتی بسیار زیبا از کلیله و دمنه

    کبوتر ماده گفت : " تو نباید به این سرعت درباره من قضاوت کنی و به من تهمت ناروا بزنی . به زودی از کرده خود پشیمان خواهی شد . ولی باید بگویم که آن وقت خیلی دیر است و بلافاصله به طرف بیابان پرواز کرد و پس از مدتی گرفتار دام صیاد شد .
    1393/5/3 23:49

    حکایت نماز قضا

    گفت : نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید
    1393/4/19 23:23
486