سبک زندگی

    حکایت گربه و خرگوش از کلیله و دمنه

    دراج به خرگوش گفت که در این نزدیکی و بر لب آبگیر، گربه‌ی پارسایی زندگی می‌کند که همیشه در ستایش است و هرگز خونی نریزد و کسی را آزار ندهد و هنگام ریاضت، با آب و گیاه دهان باز کند. داوری از او دادگرتر پیدا نمی‌شود. پس نزدیک او رویم تا کار ما را درست کند.
    1393/6/28 21:28

    گفتگوی شیطان و فرعون

    فرعون به او گفت: آیا بدتر از من و از خودت بر روى زمین سراغ دارى؟
    1393/6/21 21:36

    کافری که شهید شد!

    حضرت فرمود: جبرئیل از جانب خداى "عزّ و جلّ" به من خبر داد که تو داراى پنج خصلتى که خداوند و رسولش آنها را دوست دارد.
    1393/6/20 14:34

    آیا می‌توانی روی آب راه بروی

    ابوسعید را گفتند: کسی را می‌‏شناسیم که مقام او آن چنان است که بر روی آب راه می‌‏رود.
    1393/6/20 14:31

    مرد بی نیاز

    هر کس از خدا پروا بدارد و حدود الهی را رعایت نماید، خدا برای بیرون شدن او از تنگناها، راهی پدید می‌آورد و از جایی که تصور نمی‌کند، به او روزی می‌رساند و نیازهای زندگی‌اش را برطرف می‌سازد».
    1393/6/20 14:28

    حکایتی زیبا از گلستان سعدی

    دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز

    ملک روی ازین سخن در هم آمد و گفت : آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این در خبثی و خردمندان گفته اند.
    1393/6/7 13:26

    قتل و عام تیمور برای آبلیمو

    تیمور زمانی که در خراسان بود دچار نوعی بیماری شد که پزشکان تشخیص دادند که این بیماری ناشی از گرمی مزاج است و تنها آب لیموی شیراز است که رفع این بیماری می‌کند. تیمور از این جهت نامه‌ای به شاه منصور از آل مظفر فرستاد و از او درخواست کرد که چندین ظرف بزرگ آب لیموی شیراز به سرعت به خراسان بفرستد. شاه منصور در جواب تیمور نوشت: «من دکان عطاری ندارم که تو مرا تحقیر می‌کنی و خیال می‌کنی که از نسل چنگیز هستی و من برای تو آب لیمو بفرستم. این کار خیال باطلی است. اگر هم آب لیموفروش بودم برای تو نمی‌فرستادم.» در آن زمان آل مظفر بر کرمان، شیراز، اصفهان و خوزستان فرمانروا بودند و مرکز حکومت آنان شیراز بود.
    1393/6/13 10:50

    حرف‌های خود را از ۳ صافی عبور دهید!

    پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده‌ای. یعنی چیزی را که می‌خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی‌ام می‌شود
    1393/6/7 13:18

    راستی پیشه کن

    پسر کوچک آن مرد از ترس اینکه پدرش او را سرزنش کند با شتابزدگی به مجلس خوش گذرانی پدر رفت و گفت : پدر ! گربه ای آمد و آن دنبه را که هر روز صبح سبیل خود را با آن چرب می کردی با خود برد .
    1393/5/31 23:01

    حکایت موشی که مهار شتر می کشید !

    شتر گفت : «ببینم چقدر عمق دارد.» و سپس با سرعت پایش را در آب نهاد و گفت : این که تا زانوی من است. چرا تو می ترسی و ایستاده ای ؟!»
    1393/5/31 22:56

    حکایتی بسیار زیبا از کلیله و دمنه

    دو کبوتر در همان لانه قبلی ماندند تا این که تابستان فرا رسید و لانه آنها خشک تر شد و زندگی خوشی را در مزرعه سپری کردند . آنها هر چقدر برنج و گندم می خواستند می خوردند و مقداری از آن را نیز برای زمستان در انبار ذخیره می کردند . یک روز ، متوجه شدند که انبارشان از گندم و برنج پر شده است . با خوشحالی به یکدیگر گفتند : " حالا یک انبار پر از غذا داریم . بنابراین ، این زمستان هم زنده خواهیم ماند
    1393/5/18 00:22
500