سبک زندگی

    راستی پیشه کن

    پسر کوچک آن مرد از ترس اینکه پدرش او را سرزنش کند با شتابزدگی به مجلس خوش گذرانی پدر رفت و گفت : پدر ! گربه ای آمد و آن دنبه را که هر روز صبح سبیل خود را با آن چرب می کردی با خود برد .
    1393/5/31 23:01

    حکایت موشی که مهار شتر می کشید !

    شتر گفت : «ببینم چقدر عمق دارد.» و سپس با سرعت پایش را در آب نهاد و گفت : این که تا زانوی من است. چرا تو می ترسی و ایستاده ای ؟!»
    1393/5/31 22:56

    حکایتی بسیار زیبا از کلیله و دمنه

    دو کبوتر در همان لانه قبلی ماندند تا این که تابستان فرا رسید و لانه آنها خشک تر شد و زندگی خوشی را در مزرعه سپری کردند . آنها هر چقدر برنج و گندم می خواستند می خوردند و مقداری از آن را نیز برای زمستان در انبار ذخیره می کردند . یک روز ، متوجه شدند که انبارشان از گندم و برنج پر شده است . با خوشحالی به یکدیگر گفتند : " حالا یک انبار پر از غذا داریم . بنابراین ، این زمستان هم زنده خواهیم ماند
    1393/5/18 00:22

    حکایت بهلول شکم سیر

    بهلول پاسخ داد : همان کسی که شکم مرا سیر کند دوست ترین مردم نزد من است
    1393/5/18 00:12

    حکایتی از تاریخ

    وقتی وفاداری به قانون عامل شکست شد

    بعضی وقت ها هنجارها قانونند . به رمان بی نظیر بی نوایان نگاه کنید . وقتی بازرس ژاور نمی تواند از قانون خودش که عدم مماشات به دزدان است بگذرد ژان وار ژان که مرد خوبی است را رها نمی کند بلکه خودش را در دریا غرق می کند تا او را تحویل قانون ندهد.
    1393/5/25 16:39

    حکایتی بسیار زیبا از کلیله و دمنه

    کبوتر ماده گفت : " تو نباید به این سرعت درباره من قضاوت کنی و به من تهمت ناروا بزنی . به زودی از کرده خود پشیمان خواهی شد . ولی باید بگویم که آن وقت خیلی دیر است و بلافاصله به طرف بیابان پرواز کرد و پس از مدتی گرفتار دام صیاد شد .
    1393/5/3 23:49

    حکایت نماز قضا

    گفت : نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید
    1393/4/19 23:23

    حکایت تاریخی

    اعتیاد در معبد دلفی ...

    کسانی که برای طرح سوال یا حاجت خود به معبد آپولو می آمدند پس از پرداخت وجوه و یا قربانیان مناسب، ابتدا سوال خود را از یکی از دستیاران فرشته می پرسیدند و آن دستیار نیز سوالاتشان را از فرشته معبد می پرسید.سپس فرشته یا سروش معبد پیشگویی هایش را بصورت ترکیبی از زبانهای مختلف اعلام می کرد.
    1393/5/17 12:53

    داستان آموزنده حلوای نسیه!

    مرد گفت: من روزه هستم و قضای روزه سال پیش را دارم
    1393/4/13 19:46

    حکایتی از تمسک انیشتین به اسلام

    مدتها بود که این مساله را مغفول رها کرده بودم .تا اینکه در ذیل مطالعاتم در باب اسلام و کتاب مسلمین قرآن در سوره ای به نام حدید به این آیه برخوردم: و انزلنا الحدید ...این ایه مثل یک جرقه در ذهن من ایجاد شک کرد و دوباره رفتم و تمام مستنداتم را بررسی کردم و این بار بر پایه ی این یافته ام جلو رفتم . بله تمام آهن موجود بر روی کره زمین محصول باران های شهاب سنگی بوده که در دوره های قبل از انسان وارد زمین شدند
    1393/5/14 17:39

    حکایت بهلول و جمع دیوانگان

    بهلول گرفت : اولین دیوانه خودم هستم و با اشاره دست به سمت مادر جعفر برمکی گفت این دومین دیوانه هست
    1393/4/6 13:12
512