۱
plusresetminus
قاسم صرافان از یاران حسین(ع) بیشتر می‌گوید از حر و جون سفیدبخت. از رشادت‌ها و مظلومیت‌هایشان. از پشیمانی حر و از قناعت طبع جون. شب، شب یاران حسین(ع) است. شب ستاره‌های بی‌شمار در مدار ماه مجلس.
از شعرخوانی پیر شعرای آیینی تا مثنوی شور انگیز داودی+متن اشعار
شب دوم است. شب دوم مراسم بر آستان اشک. جمعیتی بیشتری در سالن حاضرند. خبر دارد می‌پیچد. دوباره خبر دارد می‌پیچد. خبر یک حماسه‌ی دیگر. یک تکرار دوباره‌ی دیگر برای تاریخ. قرآن و حدیث کسا که به روال شب قبل خوانده می‌شود، مراسم با مقدمه‌ی محمود حبیبی کسبی و حاج مهدی زنگنه آغاز می‌شود. شب، شب یاران حسین(ع) است. شب ستاره‌های بی‌شمار در مدار ماه مجلس.

محمود حبیبی کسبی به عنوان حسن مطلع برنامه، غزلی از حافظ شیرازی را خواند که: دل سراپرده محبت اوست

دیده آیینه‌دار طلعت اوست

من که سر درنیاورم به دو کون

گردنم زیر بار منت اوست

تو و طوبی و ما و قامت یار

فکر هر کس به قدر همت اوست

گر من آلوده دامنم چه عجب

همه عالم گواه عصمت اوست

من که باشم در آن حرم که صبا

پرده دار حریم حرمت اوست

بی خیالش مباد منظر چشم

زان که این گوشه جای خلوت اوست

هر گل نو که شد چمن‌آرای

ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست

دور مجنون گذشت و نوبت ماست

هر کسی پنج روز نوبت اوست

ملکت عاشقی و گنج طرب

هر چه دارم ز یمن همت اوست

من و دل گر فدا شدیم چه باک       

غرض اندر میان سلامت اوست

فقر ظاهر مبین که حافظ را

سینه گنجینه محبت اوست

مهدی زنگنه هم برای آغاز کلام غزلی از مرحوم شهریار تبریزی را در وصف قیام حضرت سیدالشهدا(ع) خواند:

شیعیان در سر هوای کربلا دارد حسین

روی دل با کاروان نینوا دارد حسین

بس که محمل ها رود منزل به منزل با شتاب

کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین

دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا

با کدامین سر کند؟ مشکل دوتا دارد حسین

شمر گوید: گوش کردم تا چه خواهد از خدای

جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار

کاندر این گوشه عزایی بی ریا دارد حسین



نخستین شاعر مجلس امشب احمد علوی ست.  امروز چهارشنبه 30 مهرماه نخستین مجموعه‌ی شعر او با عنوان سادات ببخشند در حضور رضا اسماعیلی، مصطفی محدثی خراسان، کامران شرفشاهی و محمدعلی مجاهدی رونمایی شده است. شعرش نغز است و سوزناک. بی‌سبب نیست که ساکن جوار حرم یکی از شیر زنان آل محمد معصومه‌ی کبرا ست. احمد علوی به عنوان اولین شاعر حاضر در جمع، شعرش را خواند:

شاعری با نسیم با باران در دل صحن ها قرار گذاشت

زیر باران رحمت مولا چتر را ساعتی کنار گذاشت

عشق بارید و کوچه ها تر شد، علی آیینه پیمبر شد

مرکز ثقل عرش حیدر شد، دست خود را به دست یار گذاشت

دل خورشید و ماه تنها بود، و خدا شاهد قضایا بود

دید کار جهانیان لنگ است، زهره را هم در این مدار گذاشت

و کویری که داشت شوق چمن، لحظه دیدن حسین و حسن

مثل غنچه درید پیراهن، نام پاییز را بهار گذاشت

بیت پنجم مسافر خورشید تا ابد دور پنج تن چرخید

و نگاه غریبشان بر شعر اثری ناب و ماندگار گذاشت

این غزل در مسیر بیت ششم، مدتی رفت تا رسید به قم

دختر هفت آسمان ملکوت، در دلش نور هشت و چار گذاشت

سخت مبهوت این فضا شد و رفت، محو معصومه و رضا شد و رفت

هرکسی که از این دیار گذشت، هرکسی پا در این دیار گذاشت

مدتی بعد جمکرانی شد، دل او صاحب الزمانی شد

تک سواری که رد شد از جاده، سهم او را کمی غبار گذاشت

نور خود را به شهر تاباند و، دل من در هوای او ماند و

پدرم بارها فرج خواند و، مادرم آش رشته بار گذاشت

رشته هامان گسسته اند از هم، مردم شهر خسته اند از هم

تا به کی راه دارد ای ساقی اینهمه مست را خمار گذاشت؟

بی تو جمعه غروب دلگیریست، زود از جاده ها بیا دیریست

که خدا بعد بیت یازدهم چشمها را در انتظار گذاشت

 

احمد علوی در ادامه شعری را هم تقدیم به عابس بن شبیب، یکی از اصحاب امام حسین(ع)، کرد:

«ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد»

سفیدرویی عالم نصیب عابس شد

شجاع و پردل و جرأت، بلندبالا بود

همان که شیر سیاه سپاه مولا بود

دو شیر سرخ و سیاهند از که می خوانند

در آستانه میدان رجز که می خوانند

نوشت نام خودش را که در سپاه حسین

دخیل بست دلش را به بارگاه حسین

قسم به حضرت خورشید راه را بلدم

چراغ روی حسین است و راه، راه حسین

قسم به او که جان من از اوست خواهم مرد

به یک اشاره ابرو، به یک نگاه حسین

«حضور مجلس انس است و دوستان جمع اند»

به جان جون رسولان آسمان جمع اند

بهشت جا شده در لابلای انگشتش

چقدر دل نگرانم برای انگشتش

به چشم کوه که خود را چنین به خواب زده

غروب آمده یا اینکه آفتاب زده

حدیث معرفت و شرح عشق مشکل نیست

دلی که عاشق مولا نمی شود، دل نیست

به شوق اوست اگر من به صحنه آمده ام

به میهمانی آتش برهنه آمده ام

بگو به هرچه که سنگ است عابس آماده است

زمان بارش تیر است، مجلس آماده است

تمام لشکر از آیین من خبر دارند

بگو به طبل بکوبند و نیزه بردارند

ببین که با تن زخمی چه باشکوه شدیم

شبیه سرو و صنوبر، شبیه کوه شدیم

ببین که مرگ چگونه اسیرمان شده است

بگو که زود بجنبند، دیرمان شده است

ببین که بی سپر و بی کلاه و بی زره ام

به دست تیر و کمان باز می شود گره ام

چگونه پر زدنم را بگو که سیر کنند

به تیر و نیزه مرا عاقبت بخیر کنند

 



محمدعلی مجاهدی را بسیاری از شعرای اهل‌بیت استاد خود می‌دانند. او نیز از قم آمده. او نیز گوشه‌نشین حرم نواده‌ی پیامبر است. از استاد مجاهدی بسیار می‌توان گفت به همان اندازه که در مورد خودش کم‌حرف است و یک‌راست می‌رود سراغ کلماتش. گویی کربلا را زیسته است. گویی تمام زندگی در رایحه‌ی کربلا نفس کشیده.

او قبل از شعرخوانی سلامی بر حضرت سیدالشهدا (ع) و یاران باوفای آن حضرت فرستاد و گفت: «خداوند را شاکرم که امشب این توفیق را نصیبم کرد که در خدمت شیفتگان شعر و ادب شیعی باشم. امیدوارم عنایت حسینی در این شب شامل حال همه ما شود و ما را با گوشه ای از معارف ناب عاشورایی آشنا کنند و از زلال معرفت خود به ما بچشاند.» استاد مجاهدی در ابتدا دو رباعی و غزلی عاشورایی خواند که:

از خویش تهی شد، از تو پر شد آخر

یک قطره نبود بیش و در شد آخر

آن سر که ز شرمندگی افکند به زیر

اسباب سر افرازی «حر» شد آخر

***

می آمد و سر بزیر و شرمنده تو

با گریه اش آمیخته شکرخنده تو

حُر بود اسیر، تا امیری می کرد

آن روز امیر شد که شد بنده تو

***

این شعرهای سرخ به دفتر یکی یکی

آتش ‌طبیعت‌اند و سمندر یکی یکی

با رنگ وبوی خوی خلیلانه بارها

گل کرده اند در دل آذر یکی یکی

گلبرگ لاله نیست که دل پاره های ماست

در برکه های اشک شناور یکی یکی

عمریست سر سپرده ی عشقیم و می نهیم

بر شانه ی ضریح شما سر یکی یکی

تا صحن چشم های شما پر کشیده ایم

در هر سحر شبیه کبوتر یکی یکی

حالا که پر شده است حسینیه های عرش

از بوی سیب ویاس معطر یکی یکی...

حس میکنم به فیض اجابت رسیده اند

"أمن یجیب" این همه مضطر یکی یکی

و سپس مثنوی بلند و مطول «چنگ دل آهنگ دلکش می زند» را خواند که در رثای حضرت حبیب بن مظاهر (ع) سروده است.

چنگ دل آهنگ دلکش می‌زند

ناله عشق است و آتش می‌زند

قصه دل، دلکش است و خواندنی است

تا ابد این عشق و این دل ماندنی است

مرکز درد است و کانون شرار

شعله ساز و شعله سوز و شعله‌ کار

خفته یک صحرا جنون در چنگ او

یک نیستان ناله در آهنگ او

ناله را گه زیر و گه بم می‌کند

خرمنی آتش فراهم می‌کند

آنهمه زنجیریان را پیشرو

سلسله در سلسله از خویش رو

هرکه عاشق پیشه تر، بی خویش تر

هر دلی بی خویش تر، درویش تر

در غم عشق است شادی های دل

دل اگر بی درد ماند، وای دل

دل ز داغ عشق روشن می شود

شعله شعله پرتوافکن می شود

هرکه خواهد محفل افروزی کند

باید اول خویشتن سوزی کند

در دل آلاله افروزند داغ

داغ اگر بر دل خورد، گردد چراغ

حاصل داغ جبین جز پینه نیست

پینه بر پیشانی آیینه نیست

گرمی عشاق از داغ دل است

داغ دل آری، چراغ محفل است

هرکه داغ از عشق جان افروز نیست

در بساط سینه او سوز نیست

 

و سپس زبان حال حضرت حبیب بن مظاهر (ع) را خواند:

در دل من داغ‌ها از لاله‌هاست

همچو نی در بند بندش ناله‌هاست

با خیال لاله‌ها صحرانورد

راه می‌پوید ولی با پای درد

می‌رود تا سرزمین عشق و خون

تا ببیند حالشان چون ست، چون؟

بر مشامش می رسید از هر کنار

بوی درد و بوی عشق و بوی یار

گفت: ای در خون تپیده کیستی؟

تو حبیب ابن مظاهر نیستی؟!

گفت: آری من حبیبم، من حبیب

برده از خوان تجلی‌ها نصیب

قد خمیده، روسیاهی موسپید

آمدم در کوی او با صد امید

در سرم افکند شور عشق را

تا به دل دیدم ظهور عشق را

بار عشقش را قامتم را راست کرد

در حق من آنچه را می خواست، کرد

ناله ام را رخصت فریاد داد

دیده را بی پرده دیدن یاد داد

دیدم از عرش خدا تا فرش خاک

پر شده از ناله های سوزناک

گرچه ما پاکیم و از لاهوتیان

جان ما قربان این ناسوتیان

گوی سبقت می برند این خاکیان

در عروج خویش از افلاکیان

عشق اینجا اوج پیدا می کند

قطره اینجا کار دریا می کند

خاکیان را می کند افلاک سیر

پاک خوی و پاک جوی و پاک سیر

فطرس از لطف تو بال و پر گرفت

کودک گهواره و کاری شگرف

رخصتی تا ترک این هستی کنیم

بشکنیم این شیشه تا مستی کنیم

ای دریغا ما و عشق و این محک

کار عشق است این، نیاید از ملک

چونکه او خوان تجلی چیده دید

آنچه را می خواست خود نادیده دید

گفت: با آن والی ملک وجود

حکمران عالم غیب و شهود:

تو حسینی، من حسینی مشربم

عشق پرورده ست در این مکتبم

تو امیری، من غلام پیر تو

خار این گلزار و دامن‌گیر تو

از خدا در تو مظاهر دیده‌ام

من خدا را در تو ظاهر دیده‌ام

گر حبیبی تو، بگو من کیستم؟

تو حبیب عالمی، من نیستم

عاشقان را یک حبیب است و تویی

از میان بردار آخر این دویی

رخصتم ده تا به میدان رو کنم

رو به میدان لقای هو کنم

رخصتش داد آن حبیب عالمین

سرور و سرخیل مظلومان، حسین

کرد آن سر حلقه اهل یقین

دست غیرت را برون از آستین

دید محشر را چو در بالای خون

زورق خود راند در دریای خون

در تنش یک باغ خون گل کرده بود

در بهار او، جنون گل کرده بود

رفت و جان خود فدای دوست کرد

آن نکومرد آنچه را نیکوست کرد

نخل پیر کربلا از پا فتاد

سروها را سرفرازی یاد داد

زیر لب می گفت آن دم با حبیب

یا حبیبی، یا حبیبی، یا حبیب

در غروب آفتاب عمر من

یافت فصل خن کتاب عمر من

در دل هر قطره خون بحریست ژرف

کار عشق است این کاری بس شگرف

این کتاب از عشق تو شیرازه یافت

اعتباری بیش از اندازه یافت

دیدم آخر آنچه را نادیدنی است

راستی نادیدنی ها دیدنی است

 

   

قاسم صرافان از یاران حسین(ع) بیشتر می‌گوید از حر و جون سفیدبخت. از رشادت‌ها و مظلومیت‌هایشان. از پشیمانی حر و از قناعت طبع جون. شعر صرافان به‌قدری در تصویرسازی قوی ست که اگر این فاصله‌ی دور هزارساله نبود می‌شد به جد از حضور او در میدان حماسه گفت :

سوار گمشده را از میان راه گرفتی

چه ساده صید خودت را به یک نگاه گرفتی

شبیه کشتی نوحی، نه! مهربان تر از اویی

که حرِّ بد شده را هم تو در پناه گرفتی

چنان به سینه فشردی مرا که جز تو اگر بود

حسین فاطمه! می‌گفتم اشتباه گرفتی

من آمدم که تو را با سپاه و تیر بگیرم

مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی

بگو چرا نشوم آب که دست یخ‌زده‌ام را

دویدی و نرسیده به خیمه‌گاه گرفتی

چنان تبسم گرمی نشانده‌ای به لبانت

که از دل نگرانم مجال آه گرفتی

رسید زخم سرم تا به دستمال سفیدت

تو شرم را هم از این صورت سیاه گرفتی

 

و غزلی هم از زبان جون، غلام سیاه چهره امام حسین (ع)، خواند که:

تا پیشکش کنم به جز این سر نداشتم

رویم سیاه، تحفه بهتر نداشتم

در بین عاشقان تو شرمنده‌ام حسین!

حتی تنی سفید و معطر نداشتم

 

هر چند ماه می‌شود اینجا فدای تو

بگذار جون جان بدهد پیش پای تو

خونم سیاه نیست، ببین سرخ شد زمین

بر روی خاک شاخه گلی شد برای تو

 

من بنده‌ات... نه! عاشقِ در بند گیسویت

قبلاً دو بار کشته مرا چشم و ابرویت

در خواب دیده‌ جون تو را بارها ولی

درخواب هم ندیده سرش را به زانویت

 

عشق من و تو زاده‌ زهرا! شنیدنی است

با یک کلاف هم شده یوسف خریدنی است

پیش تو ایستادم و خواندم به زیر لب:

خال سیاه بر رخ زیبا چه دیدنی است!

 

«حبُّ الحسین» کرده مرا مست مست مست

ای وای اگر که تیغ بیفتد به دست مست

کی دست روی دست گذارد در عاشقی

تا پای مرگ، پای رفاقت نشسته مست

 

دیگر چرا برای غلامت دعا کنی

وقتی که درد را به نگاهی دوا کنی

واجب نبود دست کشی روی صورتم

وقتی که خاک را به نظر کنی

 

هوش از سر بنی اسد امشب پریده است

یک قطره عطر سیب به خونم چکیده است

جای تعجب است درخشیدنم مگر

دستی حسین بر سر و رویم کشیده است

***

زندگی چیز دیگری شده است

تا به نامت رسیده ایم حسین

عشق سوغات کربلاست مگر

مزه اش را چشیده ایم حسین

***

هر دلی را به دلبری دادند

هر سری را به سروری دادند

ما که هروقت گفته ایم خدا

از خدایت شنیده ایم: حسین

 

 
در میان شاعرانی که طبع خود را وقف حسین (ع) و یادش کرده‌اند هستند شاعرانی که در حیطه‌های دیگر شعر نیز دستی دارند. اما هر بار به هر دلیل و مناسبتی طبع خود را نذر آقا و خواندنش می‌کنند. سید شهرام شکیبا شاعر و نویسنده، طنزپرداز و مجری ست. اما با غزلی که می‌خواند به همگان ثابت می‌کند که ارادت به سید و سالار شهیدان کم از شاعران اهل‌بیت نیست:

جام پرخون شکسته در میان بزم یاران

لاله سرخ و سیاه لاله زار تیغ باران

هست هفتاد و دو مروارید در عقد الهی

تو یکی در سیاه شاهواری بین ایشان

تو غلام پادشاه و من غلامت را غلامم

جان به قربان تو و شاه تو، ای شاه غلامان

تو سیاه روسپید و من سپید روسیاهم

آبروی روسپیدان! رنگ روحم را بگردان

جوهر احکام رسم عاشقی! برهان قاطع!

لحظه ای را پای نه بر فرق من ای تیغ عریان

و در ادامه چند رباعی و دوبیتی خواند و حاضران را به توجه به معنای آن دعوت کرد:

مرآت جمال در جهان چیست جز او

تصویر جلال لامکان کیست جز او

در ظاهر و باطن است این سرّ عیان

او نیست به جز علی، علی نیست جز او

***

مولاست عیار حق و ناحق، یا حق

حق با علی و علیست با حق، یا حق

سرّ  خفی و جلی همین است مرا

پیوسته که یا علی و یا حق، یا حق

***

آن خاتم هشت و چار خواهد آمد

شاهنشه شه شکار خواهد آمد

عدلی که پس از علی از این عالم رفت

در سایه ذوالفقار خواهد آمد 

***

هنگام رسیدن سوارست انگار

هنگامه کار و کارزارست انگار

نوری که ز خورشید در آفاق روان

از تیغه تیز ذوالفقارست انگار

***

الهی ای فلک دیگر نگردی

اگر گرد سر حیدر نگردی

الهی ای نفس بی ذکر مولا

اگر از سینه رفتی، برنگردی

***

سر در پی آن سوار خواهد چرخید

هرجای جهان غبار خواهد چرخید

بنگر چه زمان میان این اهل فریب

برق از دم ذوالفقار خواهد چرخید

***

انجم همه چون غبار در مشت وی است

خورشید جهان نگین انگشت وی است

دلهای ز خون لبالب از عشق حسین

چون قبضه ذوالفقار در مشت وی است

***

سیدشهرام شکیبا در ادامه یک سطر از نفس المهموم قرائت کرد: «روز اول صفر، سر حسین(ع) را به دمشق درآوردند و بنی امیه آن روز را عید گرفتند.» و این شعر را خواند:

مگر به اوج فلک آه می برند این قوم

به روی نیزه چرا ماه می برند این قوم

تمام آبروی اهل آسمان‌ها را

چگونه روی زمین راه می‌برند این قوم

به روی نیزه سری «اَم حَسِبتَ...» می‌خواند

کلام ناطق الله می‌برند این قوم

چرا مسیر سفر روی جاده گلگون است

چقدر دل پی دلخواه می‌برند این قوم

چرا به بند کشیدند بندگان او را

شبیه بنده چرا شاه می‌برند این قوم



علی داوودی خود را شاعر اهل‌بیت نمی‌داند. اما در کمال شگفتی از اتفاقی غریب خبر می‌دهد. به‌تازگی که مشغول جمع‌آوری اشعارش بوده متوجه این اتفاق شده که اغلب سروده‌هایش برای سید الشهدا ست. خود می‌گوید: شده برای چند سال هیچ شعری نگفته باشم. اما هر بار نزدیک محرم که می‌شده‌ام چند بیتی از سرمستی رایحه‌ی عاشورا سروده‌ام. و امروز در کمال تعجب مشاهده می‌کنم اکثر اشعارم در خصوص عاشورا ست بااینکه من شاعر اهل‌بیت نیستم.

وی در ادامه بخشی از یک مثنوی بسیار بلند را که به‌تازگی سروده می‌خواند:

عمر من ذره ذره می کاهد

دل من باز روضه می خواهد

باز بی روضه قلبها مرده

روضه ما را به کربلا برده

حال بی روضه سخت حال بدیست

زنده بی روضه مرده ابدیست

باز بی روضه سینه ها تنگ است

طاقتی نیست، دل مگر سنگ است

روضه خوانیم این نشانه ماست

که حسینیه راه خانه ماست

روضه گفتم بریده شد جگرم

به فدایت، بریده باد سرم

روضه حال و هوای پر زدن است

روضه خوان هم شهید بی کفن است

روضه رضوان ماست، باب خداست

غم گلستان ماست، باغ خداست

نفس و شور و جان ما روضه است

اذن باب الجنان ما روضه است

نه فقط قوت، آب و نان روضه است

معنی جوشش جهان روضه است

اشک با روضه ها روان شده است

چشم ها چشمه جهان شده است

دل من با شما زبان وا کرد

قطره را شوق عشق دریا کرد

خاک روضه سرشته در گل ما

گل روضه شکفته در دل ما

ذوق ما گریه، مرد این هنریم

روضه خوانیم ما، دو چشم تریم

روضه خوانیم ما، عزاداریم

غیر این در بگو کجا داریم

ما کجا و هوای صحبت دوست

در هوای تو ما هواداریم

تا که آوارگی شده است مقام

ما مقیمیم در خرابه شام

ما شقایق تبار دلخونیم

نام ما چیست؟ جمله مجنونیم

من خودم روضه خوان حال خودم

من خودم خسته از ملال خودم

تیر خورده است گوییا مشکم

گریه دار است چشم بی اشکم

گریه دارست دست بی یاری

کاش می شد شوم علمداری

نه فقط بوده به زائر حرمت

دل من بوده روضه خوان غمت

ای شه مهربان، امیر کریم

نظری، فیض گریه ای ببریم

ما هواخواه نام پاک توییم

گر بخوانی همه هلاک توییم

ما هلاک توییم بی کفنیم

دست بر سینه ایم، سینه زنیم

   او خودش را در کمال فروتنی شاعر اهل‌بیت نمی‌داند اما مثنوی‌اش خبر از حال دیگرش می‌دهد.



  سیامک رجاور را همواره با این مصرع به خاطرخواهم آورد: شعله به تن کرده سیاوش شده‌ام. او به‌راستی تمام دارایی ذاتی‌اش را وقف اهل‌بیت کرده است. طبع شعرش را، صدای پرطنین و شیوایش را و استعدادش در ارائه و خوانش شعرش را. زبان شعر او زبان حماسه است. حماسه‌ای که از پسِ تاریخ سترگ هنوز می‌تپد. شعرش جان دار است و اجرایش قوی و شیوا:



صاحب شعر و قلم و باورم

پاک ترین واژه در دفترم

روح برین پیکر بی جان من

ای تو شکوفایی ایمان من

جلوه نما بر همه سینه ها

ای تو نمایان تر از آئینه ها

روشنی ماه سلام علیک

خاتمه راه سلام علیک

در به در یک نظر از تو منم

بی خبر از یک خبر از تو منم

بر سر سجاده نیایش منم

ثانیه در ثانیه خواهش منم

آه منم شعله منم رحم کن

از غم تو می شکنم رحم کن

بر منو بیچارگیم رحم کن

خسته آوارگیم رحم کن

گرچه سرافکنده و نالایقم

من به تو محتاج تر از سابقم

باز مسیحای من اعجاز کن

پنجره ای رو به خودت باز کن

مثنویم باز به جوش آمده

دفتر شعرم به خروش آمده

طبع من امشب چه شکوفا شده

در من دلسوخته غوغا شده

فاصله در فاصله آتش شدم

شعله به تن کرده سیاوش شدم

هر طرفی را که نظر میکنم

رو به هر آنجا که سفر می کنم

هر نفسی را که نفس میکشم

در پی حلاجی این پرسشم

تا فرجت چند سحر مانده است

چند شب و روز دگر مانده است

چند شب و روز دگر بی کسم

تا ته این جاده ها می رسم؟

روشنی ماه به دادم برس

خاتمه راه به دادم برس

شب همه شب در غم و در زاری ام

خسته از این دوری اجباری ام

خاک نشین در میخانه ام

بی خبر از باده و پیمانه ام

ظرف من از معرفتت خالی است

این چه شر و شور و سر و حالی است

ای که مرا درس وفا گفته ای

ای که تو این بنده پذیرفته ای

آتش هجران به دلم می کشی

وه که چه زیبا تو مرا می کشی

خنجر عشق تو به قلبم نشست

قامت قدقامت من را شکست

فرصت یک لحظه زیارت بده

بر من ناچیز لیاقت بده

تا به کنار حرمت جان دهم 

جان گران بهر تو جانان دهم

من ز تبار دل پروانه ام 

 در گذر از کوی تو دیوانه ام

عیب مرا بر همه پوشیده ای 

ساقی پیران جهان دیده ای

عاشق آنم که تو مستم کنی  

بیخود از آنی که من هستم کنی

مست می جام طهورت شدم 

در خم و پیچ سر زلفت گمم

لحظه ای ای  ساقی امانم بده  

راه بلد ، راه نشانم بده

بنده بی چون و چرا گشته ام

در به در کرببلا گشته ام

آه از آن کرببلای حسین  

خاک سراسر ز ولای حسین

طاق فلک پایه شش گوشه ات

گوشه شش گوشه جگر گوشه ات

از حرمت عطر خدا جاری است

لحظه ی دل دادن  و دلداری است

باز به وجد آمده روح تنم                                      

در پی دیدار توام ای صنم

خاصیت عشق به سر دادن است                        

این سر بی مایه وبال تن است

مایه من مایه بی مایگیست                            

چاره این عاشق بی چاره چیست

کرببلای تو دوای من است

یک نگه ات رمز بقای من است

در پی دیدار تو در مانده ام

من به هوای حرمت زنده ام



زمان چقدر سریع گذشته است امشب، حبیبی کسبی از موکول شدن برنامه‌ی برخی از شاعران حاضر به فردا خبر می‌دهد. ساعت را که نگاه می‌کنم نیم ساعتی از وقت مقرر گذشته است.

نوای سوزناک حنیف طاهری پایان‌بخش مراسم است و راهی شب که می‌شوم امشب را سیاه‌پوش‌تر از شب قبل می‌یابم.



 





به گزارش روابط عمومی فرهنگسرای اندیشه مراسم شب سوم بر آستان اشک در ساعت 18 روز پنج شنبه اول آبان ماه در محل سالن آمفی‌تئاتر فرهنگسرای اندیشه با حضور حاج علی انسانی، مهدی رحیمی، محمد سهرابی، علی عباسی، حافظ ایمانی، قادر طهماسبی(فرید) و شعر خوانی  و مرثیه سرایی حاج علی انسانی با محوریت یاران امام حسین (ع) در روز واقعه  و همچنین اجرای موسیقی زنده آیینی برگزار خواهد شد.

https://www.cafetarikh.com/news/21347/
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما